کوچولویی دکتر می شود

 

به پايان آمد اين دفتر٬حکايت همچنان باقی است...

تعطیلی وبلاگ دردناک است...این برای سومین بار است که وبلاگ روزمره‌نویسی‌ام را تعطیل می‌کنم و هر بار مجبور شدم که این کار را انجام دهم...
خاطرات زیادی با این وبلاگ دارم...مطالبی را نوشتم که بسیار دوستشان دارم و خاطراتم را تشکیل می‌دهد...
استبداد فیلترینگ دیگر خفقان‌آور شده است...پس ما باز هم کوچ می‌کنیم...
از این به بعد اینجا خواهم نوشت:
HTTP://DRKOOCHOOLOOO.PERSIANBLOG.COM 
دلم برای اینجا تنگ خواهد شد...منتظرتان در وبلاگ جدیدم خواهم بود...
ایام این وبلاگ هم گذشت!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        سه‌شنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٦ - دکترکوچولو

دروغ‌نويسی در وبلاگ-هاراگيری

یکی از چیزهایی که در وبلاگستان زجرم می‌دهد؛دروغ‌نویسی در وبلاگ است و یا بهتر بگویم دروغ در وبلاگ‌نویسی است...
قبل از اینکه این موضوع را باز کنم لازم می‌بینم که دو تا توضیح بدهم...
۱- به نظر من همه ما حتی خود من در وبلاگ تا حدی دروغ می‌گوییم٬وقتی توضیح بدهم بیشتر متوجه منظورم خواهید شد اما این دروغ گفتن درجاتی دارد و در افراد مختلف شدت و ضعف دارد...همچنین به جای اینکه مثل بعضی مطالب من جنجال کنید این توضیح را بدهم که من نظر شخصی خودم را می‌گویم٬نه یک شخصیت حقوقی هستم و نه شخص بزرگی در دنیای وبلاگ‌نویسی به شمار می‌روم...
۲- جرقه این مطلب با صحبتی که با آزاده داشتم در ذهنم زده شد...آزاده معتقد بود که دنیای مجازی به دنیای واقعی نزدیک شده است٬چون آدمها دارند خودشان را می‌نویسند...خود واقعی خودشان را و این باعث می‌شود که حتی بهتر از دنیای واقعی آنها را بشناسیم...اما من با نوشتن این پست می‌خواهم بگویم:که آزاده جان من با نظر شما مخالف هستم...
و اما چرا؟
در این چند سالی که وبلاگ می‌نویسم با بسیاری از وبلاگرها چه به صورت مجازی و چه به صورت واقعی برخورد داشته‌ام و صحبت کرده‌ام...اکثرشان چیزی نبودند که در وبلاگشان بودند و می‌نوشتند...تجربه به من ثابت کرده که اکثرا(باز هم تاکید می‌کنم اکثرا)چیزی می‌نویسند که دوست دارند باشند نه اینکه هستند...بگذارید یک سوال بپرسم:همه جور آدمی در دنیا وجود دارد٬همین آدمهایی که دور و بر ما هستند...از هر نوعی هستند...خوب و بد...خائن و وفادار...ضعیف و قوی...ولی٬چرا تمام وبلاگها پر از مطلب قشنگ است؟...چرا از دید ما نویسندگان وبلاگها همگی آدمهای خوبی هستند؟...همه زیبا و خوب هستند...چرا اینگونه برداشت می‌کنیم؟...یعنی برداشت ما درست است؟...اگر اینگونه باشد٬فقط می‌توان گفت که فقط آدمهای خوب و شایسته وبلاگ می‌نویسند...آیا این منطقی است؟...به نظر من غیرمنطقی و غلط است...
پس ایراد در کجاست؟
دروغ...دروغ‌نویسی...دروغ در نوشتن٬چندین نوع می‌باشد...بزرگترین و رایجترین دروغ٬این است که آدمها بدیها٬نقطه‌ضعف‌ها و اشتباهاتشان را نمی‌نویسند٬در حقیقت وجه بد خودشان را نشان نمی‌دهند و فقط خوبیها را می‌نویسند...در ظاهر دروغی نمی‌نویسند٬اما برداشتی که از خود به دست می‌دهند ناقص و ناکامل است...دلیل این کار حس خودنمایی است که در همه ما انسانها کم و بیش وجود دارد...
نوع دیگر دروغ٬این است که مطالبی کاملا خلاف واقع می‌نویسند...همیشه برداشت شخصی و دلخواه خودشان می‌نویسند و این خواننده بدبخت است که سرش کلاه می‌رود...دلایل هم متفاوت است...یکی می‌خواهد دل از کس دیگری ببرد٬یکی می‌خواهد دوستانی پیدا کند و یکی هم می‌خواهد خود را تبرئه کند و هزار و یک دلیل دیگر...
همه اینها باعث شده که من باز هم دغدغه اصلی‌ام را فریاد بزنم و بگویم که وبلاگ تبدیل به یک ابزار شده است...ابزاری برای رسیدن به هدف...و هدف تمام دروغها را توجیه می‌کند...
بگذارید از وبلاگها مثال بزنم...معرفیشان نمی‌کنم...
اول از همه٬از خودم شروع می‌کنم...یک سوزن به خودم بزنم و یک جوالدوز به دیگران...واقعا شما٬چه برداشتی از من دارید...۵ وبلاگ فعال دارم و مدام می‌نویسم...چه قدر از من اطلاع دارید؟...من چه‌جور آدمی هستم؟...من در نوشتن بسیار رند و زیرک هستم...جوری نشان می‌دهم که انگار همه زندگی‌ام را می‌نویسم اما اگر کل آرشیو ۴ ساله وبلاگ‌نویسی من را بخوانید باز هم نمی‌توانید به بیش از ۱۰ درصد شخصیت من پی ببرید...اگر فقط بخواهید با خواندن وبلاگهای من در مورد خودم برداشتی داشته باشید٬شاید بگویید که حامد٬پسری است صادق٬مهربان٬خوب٬افسرده٬غمگین٬وفادار٬عاشق٬انتقادناپذیر٬مغرور...شاید همه اینها باشم٬ولی همیشه نیستم...نمی‌دونم چه‌جوری می‌تونم منظورم رو خوب برسونم...ولی من دقیقا اون چیزی نیستم که می‌نویسم...من آدم شیطون و پرسروصدایی هستم که همیشه دیگرون رو می‌خندونم و از این کار لذت می‌برم...یک بمب مهارنشدنی هستم که در هر جمعی باشم همه را به جنب و جوش وادار می‌کنم...من آدمی هستم که در زندگی روزمره دروغ‌هایم بیشتر از حرف‌های راستم می‌باشد...من هم کارهای بدی انجام داده و می‌دهم که هرگاه به آنها می‌اندیشم عرق شرم بر تنم می‌نشیند...من هم خیلی زیاد دل دیگران را شکانده‌ام و عین خیالم نمی‌باشد...همه اینها و هزار تا کار بد دیگر را هم انجام می‌دهم و آن وقت می‌آیم به عنوان یک پدر خوب و مهربان حرفهای قشنگ می‌نویسم و شما پیش خودتان به‌به و چه‌چه می‌کنید و تائیدم می‌کنید و می‌گویید تو که پسر خوبی هستی٬لیاقتت بیشتر از اینهاست و چون بنده پاک و صافی هستی٬خدا تو را دوست می‌دارد و به هر چه که دوست داری خواهی رسید...می‌بینید...چقدر قشنگ همه شما سر کار هستید؟...دیگه هاراگیری بس است!!!
وبلاگ‌نویسی بود که در دنیای واقعی هم او را خوب می‌شناختم و از دوستانم بوده است...دوست که چه عرض کنم٬دوست‌نما...کمتر از یک سال پیش بود که یکی دیگر از وبلاگ‌نویسها که ایشان هم از دوستان خیلی خوب من در دنیای واقعی بوده٬از مطالب و شخصیت دوست اولی ما خوششان آمد و می‌خواست با ایشان دوست شود...بنده احمق و خر هم پا پیش گذاشتم و بانی آشنایی آنها شدم...این وسط بسیاری ماجراهای تلخ پیش آمد که از آنها می‌گذرم...اما دروغهایی که این دوست اولی در دنیای واقعی زده بود را به دنیای مجازی هم کشاند...بگذریم که ما را هم در وبلاگشان بی‌نصیب نگذاشتند و نفرین کردند...من خیلی خودم را کنترل کردم و چیزی نگفتم٬اما دروغهایی که در وبلاگش می‌نوشت و آه و ناله‌هایی که می‌کرد بسیاری از خوانندگان مشترک ما را هم به اشتباه انداخت و برایش دلسوزی می‌کردند!!!
بگذریم...این قسمت خیلی طولانی شد...همه اینها را گفتم تا به اینجا برسم که یک تصمیم بزرگ گرفتم...تصمیم گرفتم که در اینجا خودم باشم٬نه نویسنده وبلاگ نم‌نم...سایه شخصیت پدر در تمام پستهایی که اینجا نوشته‌ام در من سنگینی می‌کرده است...می‌خواهم این سایه را از خودم دور کنم...از این به بعد سریعتر هم خواهم نوشت٬بدون رودربایستی با خودم و دیگران و دنیا...در شخصیت پدر هم یک تحول بزرگ به وجود خواهم آورد...این تصمیم نیز ناشی از انتقادات چند تن از دوستان خوب من است...دوستانی که هر چه بگویند من با کمال میل انجام خواهم داد...به‌خصوص دوست بسیار خوب و قدیمی وبلاگی خودم گلناز ٬که چند روز پیش به من گفت که دیگر نم‌نم را دوست ندارد چون نم‌نم از هدف و راه خویش فاصله گرفته است...پس پدر را به خودم نزدیک‌تر خواهم کرد...
باقی حرفها برای بعد...
در این ۲۶ سال زندگی‌ام دوستان زیادی داشته‌ام...شاید کمتر کسی مثل من دایره روابطش اینقدر گسترده بوده است...اما...دوستان صمیمی و نزدیکم بسیار اندک بوده‌اند٬شاید کمتر از انگشتان دست و شاید کمتر از این...ایراد از خودم است٬می‌دانم...به کمتر کسی اعتماد می‌کنم و حرفهایم و دردهایم را در درون خودم تلنبار می‌کنم...من خیلی کم درد و دل می‌کنم...و این درد بزرگی است...
محسن چاووشی داره می‌خونه...آهنگی که به نظر من یکی از بهترین آهنگهای پاپ این زمانه می‌باشد...رفیق روزهای خوب...:

من از تو دل نمی‌برم اگر چه از تو دلخورم
اگرچه گفته‌ای تو را به خاطرات بسپرم
هنوز هم خیال کن کنار تو نشسته‌ام
منی که در جوانی‌ام به خاطرت شکسته‌ام
تو در سراب آینه شبانه خنده می‌کنی
من شکست داده را خودت برنده می‌کنی
نیامدی و سالها نظر به جاده دوختم
بیا ببین که بی تو من چه عاشقانه سوختم
رفیق روزهای خوب ٬ رفیق خوب روزها
همیشه ماندگار من همیشه در هنوزها
صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی
به لحظه‌ای که عشق را بدون من شناختی
...

خنده‌های شبانه‌ای که در وهم و خیال در اتاق طنین‌انداز می‌شوند چقدر عذاب‌آور و رنج دهنده هستند...این ایام هم می‌گذرد٬مثل تمام ایامی که گمان نمی‌بردم که می‌گذرند...

پ.ن۱:من هم معتقدم که پست قبلی من با تمام پستهای قبلی‌ام فرق می‌کند...شکر که الآن حالم خوب است ولی تمام پستهایی که نوشته‌ام هنوز حسشان همراه من است...
پ.ن۲:از این به بعد٬دیگر در نم‌نم خبر آپدیت شدن این وبلاگ را نخواهم داد...خواننده‌ای می‌خواهم که این وبلاگ را دوست داشته باشد که بخواند...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        دوشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٦ - دکترکوچولو

کجايی ای عشق؟

ای صاحب فال٬بدان و آگاه باش که تو فرشته نجات کسی هستی که او  الآن سرش را روی زانوی تو گذاشته‌ است... (از آلبوم جدید بنیامین)

این جمله بالایی دیوانه‌ام کرده است...خنده‌ای که گوینده این جمله بعد از خواندنش می‌کند موهای تنم را سیخ می کند و بغضی که مدتهاست به عمد فراموشش کرده‌ام را به خاطرم می‌آورد و زنده می‌کند و بالا می‌آورد و به چشم می‌رساند و می‌بارد...آرام و بی‌صدا و نم‌نم...
کلید بارون تو دست اونه٬بشیم روونه٬شونه به شونه...
می‌شیم روونه٬شونه به شونه٬می‌شیم روونه٬شونه به شونه...
آن روزها چقدر پاک بوديم و بی‌گناه...با يک نگاه عاشق می‌شديم و با يک اشاره دل می‌باختيم...وقتی به دل بستن خود فکر می‌کنم از همه آن سادگی‌ها به خنده می‌افتم...ولی نه!اگرچه دل‌ها پاک بودند و بی‌آلايش٬اما زندگی مسيری به همان سادگی نداشت...من به يک نگاه دل باختم و به صد اشاره آن را پاک کردم...می‌دانم آنچه بايد٬اتفاق می‌افتد...من به تقدير نوشته شده ايمان دارم و فکر می‌کنم آنچه بايد رخ خواهد داد...پس خود را به سرنوشت می‌سپارم و ايمان دارم دلهای پاک و بی‌گناه تقديری زيبا دارند...
همسفر ای هم ستاره ٬راه بیافتیم که خودش داره هوامونو...
دل اون سوخته برای گریه هامونو٬خودش داره هوامونو...
از ته قلبم٬از اعماق وجودم٬از هر جایی که زبان و لغت بتونه اون رو توصیفش کنه٬می‌خوام فریاد بزنم و بگم که چقدر دلم برای عشق تنگ شده است...خیلی...خیلی...این خیلی زیادترین مقداری است که می‌تونم تصور کنم...خلاء بزرگی تو زندگیم احساس می‌کنم...با هیچ چیزی هم پر نمی‌شود...
دلم برای اینکه کسی تو زندگیم باشد که تمام زندگیم باشد٬با او بخندم٬بگریم٬سر بر زانوی هم بگذاریم و دنیا را فراموش کنیم٬قلبهایمان برای هم بتپد و دوری از یکدیگر اشک بر چشمانمان بیاورد؛تنگ شده است...
یعنی عشق من کجاست؟...کجا می‌توانم او را بیابم؟...چه زمانی؟...تقدیر من چی و کی می‌باشد؟...
همسفر ای هم ستاره٬سر رو شونه‌های من بذار دوباره
وقتی برفها آب بشن٬رودخونه سر رو شونه دریا می‌ذاره
باید به فکر خودم باشم...کم‌کم دارم علائم پیری رو با تمام وجودم احساس می‌کنم...موهای سر تک‌تک و به تدریج سفید می‌شوند و اعصاب روز به روز ضعیف‌تر می‌شوند...محسن یگانه می‌خونه...من هم با تمام وجود با او همراهی می‌کنم...دل دیوونه :

توی آینه خودت رو ببین چه زود زود
توی جوونی غصه اومد سراغت پیرت کنه
نذار که تو اوج جوونیت غبار غم
بشینه رو دلت یهو پیر و زمین‌گیرت کنه
منتظرش نباش٬ دیگه اون تنها نیست
تا آخر عمرت اگه تنها باشی اون نمی‌یاد
خودش می‌گفت یه روزی می‌ذاره می‌ره
خودش می‌گفت یه روز خاطره‌هات و می‌بره از یاد
آخه دل من دل ساده من
تا کی می‌خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار
آخه دل من دل دیوونه من
دیدی اون هم تنهات گذاشت بعد یه عمر آزگار
دیدی اون هم رفت٬ اون هم تنهات گذاشت رفت
تو موندی و بی‌کسی و یه عمر خاطره پیش رو
دیگه نمی‌یاد٬دیگه پیشت نمی‌یاد
از اون چی موند برات بجز یه قاب عکس روبرو
آخه دل من دل دیوونه من
تا کی می‌خوای خیره بمونی به عکس روی دیوار
...

واقعا خودم هم نمی‌دونم...مونده‌ام با خودم که چه باید بکنم...این روزها هم می‌گذرد...اما دلم سخت گرفته است...

*** پست بعدی من در مورد دروغ نویسی در وبلاگ می‌باشد...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        دوشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٦ - دکترکوچولو

منو ببخش!

بعد از یک مدت نسبتا طولانی سلام...
هفته‌ای که گذشت به شمال رفته بودم...مراسم بله‌برون دخترخاله‌ام بود...کسی که از کودکی با هم بودیم و با هم بازی کردیم و و و...هنوز هم باور کردنی نیست که این دختر شوت و دیوانه و مثل خودم دلقک!!!داره شوهر می‌کنه...به هر حال یک چند روزه‌ای رو به صورت فشرده در خدمت برنامه‌هایی این چنینی بودیم...مراسم بله‌برون هم چیزی شبیه یک لشکرکشی مدرن می‌باشد...دو طرف٬خانواده‌های خودشان را به میدان نبرد فرامی‌خوانند و به هم نشان می‌دهند...البته با این فرق که به جای سلاح٬چیز دیگری را به دست می‌گیرند!!!...
می‌گن که آدم از فردا خبری نداره٬هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که سی‌دی آهنگی که برای دخترخاله‌ام تو تابستون رایت کردم توی چنین شبی به کار خواهد رفت!!!...
وقایع مهم زیادی فکر نکنم افتاده باشه...شاید هم چون تو این یه هفته روزنامه‌ای نخوندم و تلویزیون نگاه نکردم(به جز فوتبال)٬خبر ندارم...فوتبال هم که همه‌اش بازیهای ملی بود...اون از ایران که شکست سنگینی از مکزیک خورد...بازی زیبای برزیل و انگلیس که لذت بردم...و بازی فکورانه و قدرتمندانه آلمان بود...از الآن می‌گم:دوران صعود آلمان و انگلیس و فرود و نزول برزیل آغاز شده است...قهرمان جام ملتهای ۲۰۰۸ اروپا٬آلمان است و لاغیر...!
توزیع بنزین به وسیله کارت سوخت آغاز شده است...قیمت بنزین هم که بالا رفت...بحران اقتصادی جدیدی آغاز شده است...قرار بود پول نفت را سر سفره‌های ما بیاورند...بعد این حرف را خیلی قشنگ تکذیب کردند و حال دارند پول نفت را از سفره‌های ما برمی‌دارند...حرفی ندارم...
در فکر یک برنامه هفتگی مرتب هستم...جلسات بحث و تبادل نظر...تا چه پیش آید...
تفسیرة‌النم‌نم:
حرف ۵۲۱:
مهرماه ۸۵ بخش جراحی اعصاب شهدا بودم...ماه رمضان هم بود...یکی از روزها که کشیک بودم٬درست لحظه سحری خوردن زنگ زدند که بیا اورژانس یک مردی دخترش رو آورده اورژانس٬سر دختره شکسته و پدره اورژانس رو گذاشته سرش که زود به داد دخترش برسید...سحری رو نخورده رفتم پایین...دیدم یک دختربچه ۱۰ ساله است که یک زخم کوچیکی روی سرش هست...اینقدر موهای سرش بلند و پرپشت بود که نمی‌تونستم بدون تراشیدن موهای قسمت زخم٬بخیه بزنم وگرنه من عادت به تراشیدن موی سر ندارم ؛چون استاجری بخش جراحی مدرس بودم و اونجا رسم این بود که موها رو نتراشند٬به قول جراح بزرگ کشور٬ استاد دکترفرخ‌سعیدی:میکروب از مو بدش می‌آید...خلاصه٬گفتم که باید یک قسمت خیلی کوچیکی از موی سرش تراشیده بشه٬جوری که اصلا معلوم نباشه...ولی خب٬اون بچه بود و نمی‌فهمید و یا اعتماد نداشت و فکر می‌کرد می‌خوام تمام موهای سرش رو بتراشم...یهو چیزی شد که نباید بشه...پدرش که بسیار عصبی بود اومد طرف دخترش و سه چهار بار خیلی محکم زد زیر گوش دخترش٬من هم که دیگه دستکش‌ها رو دستم کرده بودم و داشتم زایلو رو می‌کشیدم قاطی کردم٬سریع رفتم طرف دختربچه و بغلش کردم و اون پدر!!! رو هل دادم و با داد و فریاد اون رو از اتاق بیرون کردم...هیچ چیزی حالیم نبود...اینقدر عصبانی بودم که می‌تونستم اون مرد رو بکشم...هر چی اون دختر رو می‌بوسیدم گریه‌ش بند نمی‌اومد...خلاصه با یه کم توضیحی که واسش دادم آروم شد و گذاشت موی سرش رو بتراشند و من بخیه‌ش بزنم...وقتی که رفتم پاویون٬ اذان رو گفته بودند و من بدون سحری٬اون روز روزه گرفتم...
حرف ۵۲۳:به مناسبت سالگرد مرگ مردی نوشتم که برایم تنها سمبل مرد در دنیا بود...مردی که حق بسیار زیادی بر گردن من داشت و همواره نگران من بود...پدربزرگ عزیزم...۹ سال گذشت...تلخ‌ترین روز زندگی من ۹ خرداد ۱۳۷۷ بود...پریروز رفتم بهش سر زدم...اشکم قابل کنترل نبود...سبک شدم...باهاش حرف زدم...پدربزرگ٬تو که اینقدر نگران من بودی و همیشه بعد از هر آزمون زنگ می‌زدی و می‌پرسیدی حامد چیکار کرد؟...پسرم٬اوضاع درسی چطوره؟...نیستی پدربزرگ...نبودی که ببینی حامد کوچولوی تو بزرگترین آزمونها رو پشت سر گذاشت و حالا دیگه دکتر شده...نیستی که ببینی که دیگه واسه خودش مردی شده...تو که همیشه پیش دوستات به من افتخار می‌کردی و تشویقم می‌کردی و منو بالا می‌بردی٬حالا نیستی که...
حرف ۵۲۴:شاید از روی غرور باشد...ولی واقعیتی است که بسیار رنجم داده است...شاید ایراد از خودم باشد...شاید...
حرف ۵۲۵: اختیار٬از سوالات همیشه بی‌جواب زندگی من است...
در مورد بقیه توضیحی نمی‌دهم...
و اما یک توضیحی در مورد پست آخر وبلاگ از گور برگشته بنویسم...این مطلب زیباترین مطلبی بود که در این وبلاگ نوشته‌ام...حیف که خودم مقصرم که این وبلاگ خواننده زیادی ندارد...وگرنه در بین تمام داستانهایی که در زندگی‌م نوشته‌ام این داستان جایگاه بسیار بالایی دارد...مثل تمام داستانهای این وبلاگ٬این مطلب خودش و بدون فکر نوشته شد...دفترم رو باز کردم و قلم من خودش نوشت...این مطلب من از روی کفر نبود...از روی عشق بود...نافرمانی نکردم...قصدم این نبود...خواستم ابلیس را نابود کنم...خواستم ریشه گناه و شر را برکنم...وسوسه‌ای که شدم٬وسوسه‌ای شیطانی نبود بلکه از روی ایمان بود...اما نمی‌دانستم که خداوند خشمگین می‌شود...خداوند نمی‌خواست ریشه گناه برکنده شود٬او می‌خواست آدمیان همچنان آزمایش و وسوسه شوند و نیکوکاران معلوم شوند...افسوس که جهل من بسیار بیشتر از علم خداوند بود...و جمله آخر که وصف‌الحال من است:حال٬من مانده‌ام و تنهایی و تعلیق در جهان...همه از من رویگردان شده‌اند...!
درسته که درمان شدم٬اما دروغه اگه بگم که دیگه به تو فکر نمی‌کنم...خواستم یه چیزی بهت بگم٬با اینکه می‌دانم که چه کار کردی٬چه زمانی که با من بودی و چه بعد از بودن با من٬اما٬با این حال٬دلم نمی‌خواهد که از من ناراحت باشی...اگر به خاطر هر چیزی٬چه در زمان با هم بودن و چه بعد از آن٬از من ناراحت هستی٬ منو ببخش...منو ببخش...
اتفاق تلخی بود...من هم خیلی ناراحت هستم...ناصر عبدللهی از اون دنیا داره می‌خونه...آهنگ منو ببخش...تقدیمش می‌کنم به تو دوست خوبم...

منو ببخش که ندیده می‌گرفتم التماس اون نگاه نگرون رو
منو ببخش که گرفتم جای دست عاشق تو دست عشق دیگرون رو
لایق عشق بزرگ تو نبودم خورشید بانو
غافل از معجزه تو شد وجودم اسیر جادو
منو ببخش که درخشیدی و من چشمام و بستم
منو بخشیدی و من چشمام و بستم
منو ببخش...منو ببخش...منو ببخش...منو ببخش
تو به پای من نشستی و جدا از تو نشستم
که نیاوردی به روم هر جا دلت رو می‌شکستم
منو ببخش...منو ببخش...منو ببخش...منو ببخش

دوست خوبم٬ناراحت نباش...درکت می‌کنم٬ولی بدان هر تصمیم بزرگی هزینه‌های بزرگی هم دارد...یادت باشد٬این ایام هم می‌گذرد...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        شنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٦ - دکترکوچولو

مرثيه‌سرايی

گر از حال من می‌خواهید بدانید٬می‌گویم که خوبم...خوب خوب خوب...شکر...
دیروز پایان یک فصل استرس و هیجان بود...یک فصل حنجره‌مون رو پاره کردیم و اعصابمون رو خورد کردیم...آخرش هیچی...هی خواستم با پیش‌بینیهایی که می‌نویسم به خودم امید بدم٬اما همه‌اش نقش بر آب شد...استقلال قهرمان نشد٬چون حقش نبود...چون ابزار قهرمانی نداشت...تیمی که از مربع قهرمانی فصل قبلش سه نفرش رو از دست داده بود و یک نفر باقی مانده هم کل فصل مصدوم بوده است٬همین جایی که ایستاده است و تا روز آخر جنگیده است هم جای تشکر دارد...در ۵ بازی آخر٬ ۱۳ امتیاز از دست دادیم...این یعنی تیم با خیلی مشکلات روبرو بوده است...در طول فصل ۴ بار هیات‌مدیره عوض شد...حدود ۳ ماه اصلا مدیرعامل نداشت...خط حمله‌ش که تعطیل بود...عملا با ۹ بازیکن بازی می‌کرد...داوری‌ها که افتضاح بود...خیلی حق ما رو تو این فصل خوردند...تیمی که رو کاکل سه تا بازیکن بچرخه جایگاه چهارمی برایش بد نیست...این سه تا بازیکن عبارت بودند از: طالب‌لو٬کاظمی٬بائو...البته جا دارد از مرد ۱۸ امتیازی استقلال٬علیزاده قدردانی ویژه بنمایم...
ناراحتم...جای انکار وجود ندارد...حتی زخم پایین‌تر بودن از پرسپولیس دردناکتر است...اما...باید دید چه در اختیار داشتیم و عملکردمان چگونه بود...این تیم٬برای فصل بعد کافیه که یه مهاجم طراز اول و یک بازیگردان بخره و فکری رو دیگه بازی نده...قهرمان می‌شه...باور کنید...پرونده این فصل رو همین جا مختومه اعلام می‌کنم...
من فکر نکنم پسر بدی برایت بوده باشم...هر چه گفتی٬گفتم چشم...هر چه خواستی انجام دادم...آنی شدم که می‌خواستی...چون دوستت داشتم...حق من این نبود...من کجای کار را اشتباه کرده بودم؟...زخم رفتنت برایم اینقدر عمیق نبود ٬ فهمیدن دوست نداشتنت عذاب‌آورتر و دردناک‌تر بود...دردناک‌ترین موضوعی که می‌توانستم بفهمم همین بود...که مرا دوست نداشتی...اگر دوستم داشتی هیچ‌وقت به من خیانت نمی‌کردی...نیازی به این همه بازی نبود...واقعا نبود...حق من این نبود...واقعا نبود...
اما گذشت...تمام روزهای تلخ می‌گذرند...مثل تمام روزهای تلخ با تو بودن...روزهای تلخ با تو نبودن هم گذشت...جدا گذشت...تنها چیزی که مانده است٬جای زخمی است که گهگاه سر باز می‌کند که آن هم اهمیتی ندارد٬چون زندگی در جریان است و اینها تجربیاتی است؛هرچند تلخ؛که زندگی ما را می‌سازد...چرا که٬مرد آن است که در کشاکش دهر سنگ زیرین آسیاب باشد...پرونده تو هم برایم بسته شد...جدا بسته شد...خیالت راحت٬برو خوش باش...
مطالب نم‌نم هیچ کدام مربوط به حال و روز فعلی من نیست...به دلیل اینکه تعداد مطالبی که روزانه در دفترم می‌نویسم بیشتر از سرعت آپ کردن نم‌نم می‌باشد٬در نتیجه همیشه مطالب نم‌نم مربوط به ۶ـ۷ ماه پیش می‌باشد...چاره‌ای هم نیست...
در یکسال گذشته از مطالب نم‌نم به طور کلی٬راضی نبودم...به جز داستانهای سه‌گانه...مطالبی که از هم اکنون آغاز می‌شود مربوط به نیمه دوم سال ۸۵ می‌باشد...مطالبی قوی‌تر که به دلیل حال بهترم می‌باشد...تا که را خوش آید...
پست بعدی من باز هم مربوط به وبلاگ‌نویس‌ها می‌باشد...منتظر باشید...
بگذارید چیزهایی از گذشته‌ام بگویم...زمانی غرق فعالیتهای سیاسی بودم...دو سال در دو تا از روزنامه‌های معروف کشور قلم می‌زدم٬البته با اسمی مستعار...مطالب را هم به صورت آن‌لاین برایشان پست می‌کردم...مطالبم خیلی زود طرفدار پیدا کرد و بسیاری از اصطلاحات و مطالبی که به کار می‌بردم و می‌نوشتم زبانزد نیروهای سیاسی و نویسندگان روزنامه‌های دیگر می‌شد...اوائل فقط به قصد نوشتن کار می‌کردم و پول برایم اهمیت نداشت اما به تدریج شور اولیه نوشتن و شهرت مطالب کمرنگ شد و پول مهمتر شد...برای همین وقتی دیدم پولی که می‌گیرم ارزش آن همه زحمت را ندارد٬کار را کنار گذاشتم اما همچنان عضو فعال بزرگترین حزب سیاسی آن زمان بودم...اما بعد از انتخابات مجلس شورای اسلامی٬دیگر کار کردن در آن حزب را هم کنار گذاشتم...دوران انتخابات ریاست جمهوری آخرین دوران فعالیتهای سیاسی من بود...همزمان برای سه کاندیدای مختلف و متفاوت تبلیغات اینترنتی‌شان را انجام می‌دادم!!!...تجربه جالبی بود٬هرچند پولم را خوردند...اما بعد از انتخابات٬سیاست را بوسیدم و گذاشتم کنار...برای همیشه...هرگز و هیچ‌وقت هم تسلیم وسوسه درون و پیشنهاد دوستانم برای برگشت نشدم...ناراضی نیستم...تصمیم بزرگی بود و فکر کنم تصمیم درستی گرفتم...سیاست و سیاست‌بازی اوائلش شور و هیجان دارد٬اما به تدریج تمام وقت و انرژی آدم رو می‌گیرد و تو خودش حل می‌کند...خطراتش رو هم تو این کشور جهان سومی همه می‌دونند...خطر زندان رفتن که یکبار با خوش‌شانسی از اون فرار کردم برای هفت پشتم بس است...من یک انسان عادی هستم و می‌خواهم بمانم٬قصد بازی کردن در نقش یک قهرمان را نداشتم...قهرمانی که حداکثر دو ماه در یادها می‌ماند و بعد فراموش می‌شود٬چون در این مملکت قهرمانها پی‌ در پی به دنبال هم ظهور می‌یابند...عشق پول در آوردن رو هم به زودی حل کردم...کشیک می‌خریدم٬ اون هم گرانتر از قیمت مرسومش...هم چیزی یاد می‌گرفتم٬هم با استرس و سختی کار کردن در محیط کاری که متعلق به خودم و آینده‌ام بود آشنا می‌شدم و هم پول خوبی در ۱۸ ماه انترنی درآوردم...بگذریم...
تفسیرة‌النم‌نم:
حرف ۵۱۹: این حرف رو وقتی که آن حقیقت تلخ و بزرگ رو شنیدم و فهمیدم٬نوشتم...چون فهمیدم دیگر نباید به او فکر کرد...اما خیلی دردناک بود...خیلی...
حرف ۵۲۰:مهر ۸۵ ٬بخش جراحی اعصاب بودم...منو فیکس یه پیرمرد تو اور‌ژانس کرده بودند...باید هر ۱۰ دقیقه GCS ش رو چک می‌کردم...یه دو سه باری چک کردم و یادداشت کردم...حالش بد نبود...GCS ش حدود ۱۲ بود...رفتم پاویون و یه چایی خوردم و برگشتم...دیدم پیرمرده گردنش کج شده و چشماش بازه رو به آسمون...اولین مریضی بود که من در مرگش مقصر اصلی بودم...می‌دونم که اگه پیشش بودم هم شاید می‌مرد(خونریزی وسیع مغزی کرده بود) و احیا برای این مریض شاید موثر واقع نمی‌شد اما خیلی ناراحت شدم...ناراحتی من از مرگ مریض نبود٬چرا که دیگه به دیدن مرگ عادت کرده‌ام(متاسفانه)...ناراحتی من از سهل‌انگاری خودم بود...وقتی که به چشمان اشک‌بار دخترش نگاه کردم٬می‌خواستم زمین دهن وا کند و منو ببلعد...هرگز خودم رو نمی‌بخشم...هرگز...
محسن چاووشی از خوانندگان محبوب من است...همیشه با آهنگهاش آروم می‌شم...باز داره می‌خونه:

آهای تو که این همه دوری از من...این روزها در حال عبوری از من
آهای تو که فکر می‌کنی سوزوندی...دار و ندارم و با دوری از من
طاقت نداری ببینی می‌دونم...این همه طاقت و صبوری از من
ستاره‌ها می‌گن پشیمون شدی...می‌خوای بگی چقدر غیوری از من
فکر نکنم بشه با صد تا دریا...این همه نفرت و بشوری از من
این همه نفرت و بشوری از من
نمی‌دونم می‌خوای با قلب سنگی...دل ببری بازم چه‌جوری از من
دل ببری بازم چه‌جوری از من
آهای تو که این همه دوری از من...این روزها در حال عبوری از من
آهای تو که فکر می‌کنی سوزوندی...دار و ندارم و با دوری از من
طاقت نداری ببینی می‌دونم...این همه طاقت و صبوری از من
ستاره‌ها می‌گن پشیمون شدی...می‌خوای بگی چقدر غیوری از من
فکر نکنم بشه با صد تا دریا...این همه نفرت و بشوری از من
این همه نفرت و بشوری از من
نمی‌دونم می‌خوای با قلب سنگی...دل ببری بازم چه‌جوری از من
دل ببری بازم چه‌جوری از من
پشیمونی فایده نداره دیگه...چشات باید بارون بباره دیگه
پشیمونی فایده نداره دیگه...چشات باید بارون بباره دیگه
پشیمونی فایده نداره دیگه...چشات باید بارون بباره دیگه
...

این آخرین آهنگی بود که برایت نوشتم...آن ایام هم بالاخره گذشت...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        سه‌شنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٦ - دکترکوچولو

کمی از سياست

یه مدتی است که در یاهو ۳۶۰ هم بلاگ می‌نویسم...محیط جالبی است و بلاگی هم که می‌نویسم یه بلاگ خاص است...مطالبی می‌نویسم که بیشتر به نوستالژیا مربوط است...دیشب مطلبی در مورد خاتمی نوشتم...
بگذاریم اینجا کمی بیشتر به آن بپردازیم...قبلش یه مطلب از پیام بیارم که نوشته بود:
دوم خرداد توهمی بود برای آنان که فکر می‌کردند می‌شود اصلاح کرد .دوم خرداد ثابت کرد که دموکراسی قید‌ناپذیر هست و دموکراسی با پسوند و پیشوند تنها یک خودفریبی است .
خب٬با این مقدمه مطلب را شروع می‌کنیم...
خاتمی مردی بود که بهش ارادت بسیار داشته و دارم و فکر نکنم تا آخر عمرم حکومت‌مداری را بیشتر از او دوست بدارم...مردی که هیچ‌وقت احساس نمی‌کردم آن بالا است...همیشه پیش خودم و در سطح خودم او را حس می‌کردم...انسانی از همین جنس معمولی ما انسانهای معمولی...مردی که سیاستمدار نبود...مردی که صادق بود...مردی که خنده‌هایش دوست داشتنی و بی‌تزویر بود...
انتخاب خاتمی بیشتر از اینکه یک جواب بلی به او و احزاب طرفدارش باشد٬یک جواب خیر به نظام و مخالفان عقاید او بود...من به این جمله معتقدم٬چرا که فکر می‌کنم من و آن ۲۰ میلیون نفر دیگری که به او را‌ی دادند٬کمتر شناختی از او و افکارش داشتیم و فقط می‌خواستیم با انتخابمان یک پیام را به نظام بدهیم...یک خیر بزرگ...و همین پیام و کلمه خیر بود که ۸ سال باعث سنگ‌اندازیها و کارشکنیها شد...
دوران جوانی من با خاتمی عجین شده است...فعالیتهای سیاسی من همگام و در راستای اهداف او بود...هرگز آن استرسها٬هیجانها٬گلوپاره کردنها٬پوستر چسباندنها٬خشمها٬بغضها از خاطرم پاک نخواهد شد...
امیدی در دل داشتیم که هرگز بارور نشد...آیا خاتمی مقصر بود؟...شاید...
او مقصر بود نه به این خاطر که کم‌کاری کرد...او مقصر بود نه به این خاطر که ایستادگی نکرد...او مقصر بود نه به این خاطر که از نظام خارج نشد...نه نه٬او حتی اجازه خروج از نظام را هم نداشت...استخوان در گلو و خار در چشمانش بود...او نمی‌خواست کشور به هرج و مرج و قتل عام‌های سراسری بکشد...
او مقصر بود چون به ما اثبات کرد که دیگر نباید امیدی به اصلاح این نظام داشت...او امید را از ما گرفت...هر چند هدفش این نبود...اما از او راضی هستم چون به جای اینکه ۵۰ سال دیگر این مساله اثبات شود٬همین امروز ما تکلیفمان را دانسته‌ایم و دیگر در جهت اصلاح این حکومت نخواهیم کوشید...رفته‌ایم به گوشه خانه‌مان و نظاره می‌کنیم...به روزمرگی‌هایمان مشغول می‌شویم و گاه حرص می‌خوریم...راحت...نه زندان می‌رویم و نه استرس می‌کشیم...
از بازگشت خاتمی هرگز استقبال نخواهم کرد...نمی‌خواهم کاریزمای زیبایش بشکند و کورسوی امید بی‌فایده‌ای را در دلم روشن کنم...من هرگز نمی‌خواهم تا دیگر چشمان او را اشک‌بار ببینم...دیگر نمی‌خواهم بغض را در گلویش بپروراند...
بله٬دوم خرداد توهمی بیش نبود...این جمله برای من و امثال من که عمر و وقتی را برایش خرج و هزینه کرده‌ایم٬بس دردناک است...بسی...اما از ۸ سال متوهم شدن خودم خوشحالم...
خدا او را حفظ کند٬مردی که با نام نیک از قدرت کنار رفت...کاش دیگر به قدرت برنگردد...
و اما مطلبی دیگر...
معاهده ترکمانچای ٬ ۹۹ سال پیش بین ایران و روسیه بسته شد...معاهده‌ای که نتیجه بی‌کفایتی حکومت وقت بود...قسمت زیادی از خاک این سرزمین جدا شد...اکنون٬زمان این معاهده به پایان رسیده است...۹۹ سال گذشت...بر طبق این معاهده این زمینها باید به ایران برگردد...آیا کسی از نظام به این مساله توجه دارد؟...شما که هی دم از حق مسلم می‌زنید...آن زمینها حق مسلم ما نیست؟...افسوس...
از امروز نوشتن در این وبلاگ را نیز آغاز کرده‌ام...یک وبلاگ گروهی که هیچ کدام از اعضایش و افکارشان به من نزدیک و شبیه نیست...تجربه جدیدی است و امیدوارم تجربه خوبی باشد...
تفسیرة‌النم‌نم:
حرف ۵۱۷:
فلسفه و توجیه اشک بود...
حرف ۵۱۸: مربوط به تابستان ۱۳۸۲ می‌شود...اینقدر چشم عقلم کور بود که خیلی چیزها را نمی‌فهمیدم...افسوس...
از اینکه شبها با آرامش و بدون دغدغه می‌خوابم خوشحالم...از اینکه٬ نه باید به کسی جواب پس بدهم و کارها و اعمالم را توجیه کنم و نه اینکه کوچک و تحقیر شوم و بغض گلویم را فشار دهد؛خوشحالم...احساس می‌کنم از زندان آزاد شده‌ام...آزاد و رها و سبکبال...خوشحالم و آرام...
بانوی موسیقی ایران٬ حمیرا با صدایی جاودانه می‌خواند...لحظه خداحافظی...موسیقی باز مرا جادو کرده است:

لحظه خدافظی به سینه‌ام فشردمت
اشک چشمام جاری شد دست خدا سپردمت
دل من راضی نبود به این جدایی نازنین
عزیزم منو ببخش اگه یه وقت آزردمت
گفتی به من غصه نخور می‌رم و برمی‌گردم
همسفر پرستوها می‌شم و برمی‌گردم
گفتی تو هم مثل خودم غمگینی از جدایی
گفتی تا چشم هم بزنی می‌رم و برمی‌گردم
عزیز رفته سفر کی بر می‌گردی
چشمونم مونده به در کی برمی‌گردی
رفتی و رفت از چشام نور دو دیده
زحالم بی‌خبر کی برمی‌گردی
غمگین‌تر از همیشه به انتظار نشستم
پنجره امیدم و هنوز به روم نبستم
پرستوهای عاشق به خونه‌شون رسیدند
اما چرا عزیز دل هرگز تو رو ندیدند
گفتی به من غصه نخور می‌رم و برمی‌گردم
همسفر پرستوها می‌شم و برمی‌گردم
گفتی تو هم مثل خودم غمگینی از جدایی
گفتی تا چشم هم بزنی می‌رم و برمی‌گردم
عزیز رفته سفر کی بر می‌گردی
چشمونم مونده به در کی برمی‌گردی
رفتی و رفت از چشام نور دو دیده
زحالم بی‌خبر کی برمی‌گردی

...حرفی ندارم...این ایام هم می‌گذرد...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        یکشنبه ٦ خرداد ،۱۳۸٦ - دکترکوچولو

وبلاگ‌نويسی ـ بی‌خداحافظی رفتی‌

مطلب امروز چند قسمتی و طولانی هست...
قسمت اول در مورد پست قبلی من است...در پست قبلی من نظر شخصی خودم رو در مورد وبلاگها گفتم...یک نظر کاملا شخصی...من نه مرجع هستم و نه صاحب یک پست و شخصیت حقوقی در دنیای وبلاگها می‌باشم...نظری که می‌دهم نباید ترسی در دل هیچ بلاگری ایجاد کند و نه قصدم تحدید دموکراسی در نوشتن می‌باشد...کسی هم از سر نزدن من به وبلاگش نترسد چون من که اعتیاد به وبلاگ خواندن دارم ناچار به خواندن تمام وبلاگهایی که می‌شناسم٬می‌باشم و همه جور مطلبی را می‌خوانم...حتی وبلاگهای پورنو را که به نظر من هدفمند‌ترین وبلاگهای موجود می‌باشند(حوصله جنجال در مورد این یک جمله رو ندارم!!!)...من در پست قبل قصد توهین نداشتم...حرف بی‌ادبانه‌ای هم فکر نکنم در آن مطلب به کار برده باشم...یک انتقاد بود...حال٬اگر به این انتقاد اعتقادی ندارید و وبلاگتان را در دسته وبلاگهای خوب طبقه‌بندی می‌کنید خب دمتان گرم و حالش رو ببرید٬اگر هم نه٬به جای اینکه ناراحت و دلخور شوید٬کمی فکر کنید...به انتقاد از خود بپردازید...همین...کار سختی نیست به خدا...خود من همیشه و هر روز می‌شینم مطالبم رو مرور می‌کنم و سعی می‌کنم بهتر بنویسم...من به خوانندگانی فکر می‌کنم که باید مطالب ما رو تحمل کنند...به‌خصوص آنهایی که وبلاگ‌نویس نیستند...
در این یه هفته من با بیش از ۲۰ نفر در این مورد صحبت و یا چت کرده‌ام...با خیلی‌هاشون کلنجار رفتم...هرچند که اکثرشون آخرش هم نتونستند من رو قانع کنند و طبق معمول اون جمله همیشگی رو به من گفتند که من انتقادناپذیر هستم...بحث در مورد انتقادناپذیریم رو می‌ذارم واسه یه فرصت دیگه٬هر چند که قبلا در موردش تو همین وبلاگ هم صحبت کرده بودم...
اما٬عده‌ای به من گفتند که از سر غرور و از نگاه بالادست و تریپ بالا منبری اون مطلب رو نوشته‌ام...یه سوال:وقتی من بیش از ۱۵ خواننده دارم که بارها به من گفته‌اند که فقط به این عشق آن‌لاین می‌شوند تا نم‌نم را بخوانند٬مفهومش چیست؟...وقتی که خوانندگانم هر روز به من سر می‌زنند و نظر می‌دهند در حالیکه در عین شرمندگی وقت نمی‌کنم مرتب به آنها سر بزنم٬مفهومش چیست؟...اینها را از سر غرور نمی‌نویسم که غرور به خاطر این چیزها بسیار کوچک و بی‌ارزش است...این یک واقعیت است...بعد از ۴ سال وبلاگ خوندن هر روزه در حالیکه روزانه بیش از ۳۰ـ۴۰ تا وبلاگ می‌خوانم٬فکر کنم تا حدی بتونم در جایگاه قضاوت قرار بگیرم...فکر کنم منطقی باشه...مطمئن باشید قبل از اینکه از کسی انتقاد کنم٬بیشتر از همه منتقد خودم هستم و همیشه سعی می‌کنم که بهتر بنویسم...
موضوع دیگر٬بر دیگران این شبهه پیش آمده که من مخالف روزمره‌نویسی هستم...من چطور می‌تونم مخالف باشم در حالیکه این وبلاگ بیشتر از نصف مطالبش روزمره‌نویسی است...من با چیپ‌نویسی مخالفم...من با مزخرف‌نویسی مخالفم...حالا می‌شه گفت که منظور از مزخرف چیست که در این مورد می‌توان بحث کرد و نظرات متفاوت است و بالطبع نظر من می‌تونه با نظر دیگران شبیه نباشد...ولی بحث اصلی کاملا سر جای خودش باقی است...
به نظر من ارزش و حرمت وبلاگ‌نویسی پایین آمده است...بیشتر به یک تفنن و تفریح تبدیل شده است...این دغدغه و حرف من هست...کسی نمی‌تواند بگوید که من برای دل خودم می‌نویسم٬اگر دوست داری مطلبم را بخوان و اگر دوست نداری نخوان...به هیچ‌وجه...وبلاگ‌خواندن حق مسلم من است...من حق دارم که بخوانم و حق دارم که مطلب خوب برای خواندن بخواهم...این حق من و حق هر خواننده دیگری است...در ضمن٬رسم ادب اجازه نمی‌دهد که به کامنتهایم جواب ندهم...هم از رسم ادب و هم از اصول حرفه‌ای به دور است...
برای کوتاه کردن این قسمت٬مطلبی که در دی ماه ۱۳۸۳ در مورد وبلاگ‌نویسی در نم‌نم نوشته‌ام را اینجا می‌آورم...
نزديک به ۳ سال(الآن شده ۵ سال) از عمر وبلاگ‌نويسی در ايران می‌گذرد.طبع تنوع‌طلب انسان در ارتباطات مجازی از چتهای دو نفره و چند نفره و سپس چت‌رومها به سايتهای شخصی و وبلاگها کشيده شد به طوريکه امروز بيش از ۱۰۰ هزار (الآن شده ۶۰۰هزار)وبلاگ فارسی داريم و زبان فارسی چهارمين زبان وبلاگ‌نويسی دنيا و تهران پايتخت وبلاگ‌نويسان جهان شده است.
وبلاگ محلی است برای حرف زدن٬از خود گفتن٬از ديگران نوشتن٬درد و دل کردن و خلاصه تخليه کردن خود٬بدون حضور شخصی و يا مزاحمتی...گفتگويی است يکطرفه و منولوگ...حرفت را به صورت نوشتاری می‌زنی و می‌روی و ديگران می‌آيند مطالبت را می‌خوانند٬حرفهايت را می‌شنوند٬همدردی و همفکری می‌نمايند و با دنيايت آشنا می‌شوند و در آخر نظر می‌دهند.
وبلاگ گامی ديگر برای به وجود آمدن دهکده جهانی است٬گامی ديگر در برداشتن مرزهای خاکی است٬محلی است برای بيشتر نزديک شدن افراد و دلها٬جايی است برای پيدا کردن دوستانی بيشتر٬که انسان هر چه می‌کند باز هم تنهاست.
معتقدم وبلاگ‌نويسی به ادبيات ايران هم کمک زيادی می‌کند٬چه بسا نويسندگان بزرگی در آينده نام‌آوازه شوند که امروزه پای کامپيوترشان می‌نشينند و وبلاگ می‌نويسند(مثل
زويا پيرزاد
)...ادبيات آينده ما با داستانهای کوتاه و زبان خاص وبلاگی ظهور خواهد کرد.
در اين که چرايی اين شور وبلاگ‌نويسی چيست و در کجاست٬دلايل و حرفهای زيادی زده می‌شود که صاحبان‌امر٬ صلاحيت نظر دادن در اين مورد را دارند٬از اين بگذريم ولی چه خوب است که اين رشد در کميت مطالب همراه با افزايش در کيفيت مطالب وبلاگها باشد٬و چقدر خوب است که يک وبلاگ‌نويس به فهم و شعور خواننده‌اش احترام بگذارد.
مطلبی که امروز قصد پرداختن به آنرا دارم همين بحث
کيفيت مطالب و احترام گذاشتن
به فهم و شعور خواننده است.
دنيای وبلاگ‌نويسی که دنيايی مجازی است٬دنيای عجيبی است٬دنيای وسيع و بی‌انتهايی که به انسان آزادی بی‌حد ‌و‌ حصری می‌بخشد.متاسفانه اين آزادی بی‌حد و‌ حصر در نوشتن٬موجب پديد آمدن بعضی مطالب بی‌ارزش و مبتذلی شده است که شخصيت و شعور خوانندگان را  زير سوال می‌برد....خيلی ها می‌گويند که ما برای خودمان می‌نويسيم٬هر کسی دلش خواست مطالبمان را بخواند و هر کس خوشش نمی‌آيد نخواند....
من کاملا با اين گفته مخالفم ٬
اگر کسی برای خودش می‌نويسد٬لطفا مطالبش را روی يک کاغذ و يا در دفترش بنويسد و سپس داخل ميزش بگذارد و درش را نيز قفل کند تا کسی آنرا نخواند٬ولی اگر وبلاگ می‌نويسيد پس برای خودتان نمی‌نويسيد ٬برای اين می‌نويسيد تا ديگران بيايند و بخوانند٬کدام وبلاگر را می‌شناسيد که خوانده شدن مطالبش توسط ديگران٬برايش مهم نباشد؟٬پس يک وبلاگ‌نويس بايد به خواننده‌اش احترام بگذارد و به حرفی که می‌زند و پيامی که منتقل می‌کند توجه کند.
به وبلاگهای اروتيک و غير‌اخلاقی کاری ندارم که بحث در آن مورد به فضای ديگری نياز دارد٬روی سخنم نيز با آنها نيست٬چرا که آنها اصلا بويی از روح وبلاگی نبرده‌اند.خطاب من به وبلاگهای مجاز است که اکثريت نيز با آنهاست.
می‌دانم که عادت به نوشتن و آپديت کردن٬عادتی است که اگر يک وبلاگ‌نويس به آن دچار شود مثل يک خوره روح و روان آدم را می‌خورد٬اين عادت به نوشتن پس از مدتی آدم را دچار يک تکرار و روزمرگی می کند٬به خيلی از وبلاگها که سر می‌زنيم می‌بينيم حرف تازه‌ای ندارند٬همش تو سيکل مطالب خودشان دور می‌زنند و چيز تازه‌ای به اطلاعاتمان اضافه نمی‌کنند.حتی لحظه‌ای باعث توقف کردن و فکر کردن ما نمی‌شوند٬بعضی‌ها هم وبلاگشون فقط سلام و احوالپرسی و خاله‌زنک بازی و سوختن غذای ديروز و طلاق گرفتن دختر همسايه‌شون و اين جور حرفهاست که ادم را از خواندن وبلاگشون پشيمون می‌کنند.
احترام به خواننده که مدام به آن تاکيد می‌کنم٬احترام به
فهم٬درک٬شعور٬وقت و پول خواننده است که متاسفانه در بسياری از وبلاگها اين احترام ديده نمی‌شود٬چقدر خوب است ايرانيان اين همتی که در افزايش کميت وبلاگها نشان می‌دهند را صرف افزايش کيفيت مطالب نيز می‌کردند تا فارسی و فارسی‌زبانان و فارسی‌نويسان در اين دنيای ارتباطات سربلند شوند....
ان شاءالله!
بگذریم...
یکی از بلاگرهای قدیمی که با من هم‌کسوت می‌باشند مطلبی در مورد تفاوت نسل ما و نسل بعد از ما نوشته بودند که من و پیام را وادار به واکنش نمود...چه در صفحه کامنتدونی‌ش و چه در وبلاگ خودمان...یه قسمتی از کامنتهای ما را پاک نمودند!!!...دلیلش را نفهمیدم و هیچ‌وقت هم نخواهم پرسید...اما من باز هم سر حرف خودم هستم...من قبول ندارم که نسل بعد از ما٬ از ما باهوش‌تر بودند...قبول هم ندارم که قدرت تطبیقشان با محیط از ما بیشتر بوده است...من فکر کنم نسلی که با سختی‌ها و استرس‌های بیشتری بزرگ شده باشد قدرت و فکر و توانایی و هوش و تطابق بیشتری خواهد داشت...این مساله و این تفاوت  رو می‌شه در وبلاگهای این دو نسل به خوبی دید...
دیگه واقعا بگذریم...
بپردازیم به فوتبال...رو دور بدشانسی هستم...استقلال که قهرمانی رو از دست داد و لیورپول هم که دیشب فینال رو از دست داد...بایرن‌مونیخ هم ضایع کرد و بارسلونا از رئال عقب افتاده...تنها دلخوشی من قهرمانی زودهنگام بانوی پیر ایتالیا٬ یوونتوس بوده که مرهمی بر دردهای فوتبالی من بود...تا یک ماه نمی‌خواهم فوتبال نگاه کنم...
وقتی با خودم خلوت می‌کنم و صادقانه با خودم فکر می‌کنم٬می‌بینم که هنوز دوستش دارم...بله٬اعتراف سنگین و بزرگی است برای من که همواره می‌خواهم انکار کنم...با اینکه تمام واقعیات را می‌دانم...تمام ایرادات را می‌دانم و باور کرده‌ام...با اینکه می‌دانم که اسم آن رابطه٬عشق واقعی و درست نبوده است...با اینکه رفتنش را با تمام وجود حس می‌کنم و می‌دانم که برگشتش نه به صلاح است و نه ممکن...با این حال...
من این هفته یک تصمیم بسیار بزرگ گرفتم...تا کاملا خوب خوب نشوم و درونم به حالت نرمالش برنگردد٬عاشق نخواهم شد...به خودم قول دادم که عاشقی بعدی٬آخرین عشقم باشد...پس باید کاملا محتاطانه و با ترس جلو بروم...نمی‌خواهم آخرین ذرات احساس را بیهوده خرج کنم...حال مهم نیست که چه زمانی اتفاق می‌افتد...
دیروز دوم خرداد بود...کسی یادش بود؟...اعتراف می‌کنم که یادم رفته بود...۱۰ سال گذشت...چقدر اتفاقات تو این ۱۰ سال افتاد...هم برای خودم و هم برای جامعه...
امروز هم سوم خرداد است...سالگرد یک حماسه دیگر...به این مناسبت مطلبی از نم‌نم که سال گذشته در مورد سوم خرداد نوشتم را اینجا می‌آورم:
محمد جان نبودی که ببينی شهر آزاد گشته است...نيستی که ببينی جنگ تمام شده است...نبودی که ببينی صدام٬برادر حسين شده بود...نيستی که ببينی عراقيان٬ برادران مسلمان ما شده‌اند...نيستی که ببينی حاصل تلاشهايت را چه کسانی استفاده می‌کنند...بيشتر ناراحت و اذيتت نمی‌کنم٬محمد جان آسوده بخواب٬ديگران هستند!
تفسیرة‌ النم‌نم:
حرف ۵۱۳:
این رو در سالگرد ترک رابطه نوشتم...تفسیر دیگری ندارد...
حرف ۵۱۴:این دیالوگ کاملا واقعی است و اتفاق افتاده است...
حرف ۵۱۶: خیلی این پست رو دوست دارم...واقعا بهترین کامنت رو بهزاد واسم گذاشت...هستم یا نیستم؟...مساله همین جاست...اصولا دیگر نباید دلتنگ یک سنگدل باشم...اما...
بگذریم...
آلبوم این دفعه رضا صادقی واقعا معرکه است...تمام آهنگاش یه جورایی حرف دل خودم هست...خیلی خوب می‌تونه حسهای مختلف زمانی من رو کاور کنه...باز داره می‌خونه...بی‌خداحافظ...

به همین سادگی رفتی...بی‌خداحافظ عزیزم
سهم تو شد روز تازه...سهم من اشک که بریزم
به همین سادگی کم شد...عمر گل بوته تو دستم
گله از تو نیست می‌دونم...خودم اینو از تو خواستم
به جون ستاره‌هامون...تو عزیزتر از چشامی
هر جا هستی خوب و خوش باش...تا ابد بغض صدامی
تو رو محض لحظه‌مامون...نشه باورت یه وقتی
که دوست ندارم اینو...به خدا گفتم  به سختی
من اگه دوست نداشتم...پای غمهات نمی‌موندم
واست این همه ترانه...از ته دل نمی‌خوندم
اگه گفتم برو خوبم...واسه این بود که می‌دیدم
داری آب می‌شی می‌میری...اینو از همه شنیدم
دارم از دوریت می‌میرم...تا کنار من نسوزی
از دلم نمی‌ری عمرم...نفسهامی که هنوزی
تو رو محض خیره‌هامون...که نفس نفس خدا شد
از همون لحظه که رفتی...روحم از تنم جدا شد
تو که تنها نمی‌مونی...من تنها رو دعا کن
خاطراتم و نگه دار...اما دستهام و رها کن
دست تو اول عشقه...بسپارش به آخرین مرد
مردی که پشت یه دیوار...واسه چشمات گریه می‌کرد
گریه می‌کرد...گریه می‌کرد
گریه می‌کرد...

و اینجا فقط اشک می‌تواند برخلاف حرف جاری شود...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        پنجشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٦ - دکترکوچولو

لحظاتی بسيار خوب

چهار روز رفته بودم کیش...یک مسافرت عالی...واقعا عالی...تا حالا تو هیچ مسافرتی اینقدر به من خوش نگذشته بود...چهار نفره لحظاتی رو خلق کردیم که فکر کنم تا مدتها از ذهنمان بیرون نخواهد رفت...دریای آرامی که استرس و دغدغه‌ها را از ذهن من گرفت...وقتی که خودم را در میان آب رها می‌کردم و روی آن دراز می‌کشیدم و دستها و پاها را باز نگاه می‌داشتم و به آسمان خیره می‌شدم و نفسهای عمیق می‌کشیدم همه ناراحتیها و غصه‌ها را فراموش می‌کردم...جزغاله هم شدم٬بدتر از زمان عید...شبها هم تا دیروقت دوچرخه‌سواری می‌کردیم٬یه روز که اینقدر کنار دریا بودیم تا صبح شد و من زیباترین طلوع آفتاب رو تو زندگیم دیدم...رژیم غذایی رو هم شکوندیم اونجا و از این نظر بسیار ایام لذت‌بخشی بود!
و اما در مورد پست قبل...یک هفته پراسترس رو قبل از اینکه برم کیش٬گذروندم...اولش که پسرخاله‌ام دچار یک حادثه شد...می‌خواستند ماشینش رو بدزدند و اون هم مقاومت کرد و در حین زد و خورد قوزک پاش شکست و جراحیش کردند...بعدش هم پدرم که مدتی بود دچار درد کمر و پا شده بود رو بردیم دکتر...استرسش من رو خورد کرده بود...همه‌اش می‌خواستم خودم رو بی‌خیال نشون بدم و به دیگران نشون ندم اما من جدا پیش خودم ٬تومور کانال نخاعی رو باور کرده بودم...اما خدا رو شکر که وقتی ام.آر.آی کردیم هیچ چیزی ندیدیم و مشکل حادی نبود...واقعا وقتی که پرفسور پارسا که استاد خودم هم بوده٬گفت که چیز خاصی نیست انگار که دنیا رو به من داده‌اند...اما استرسش منو داغون کرد...
ولی یه چیزی رو تو این ۲۶ سال فهمیده‌ام...مربوط به این مساله و این پست نیست...این هم اینه که ما ایرانیها اصلا همدردی و دلداری دادن بلد نیستیم...وقتی یه نفر ناراحته به زور ازش می‌خوایم که خوشحال باشه و غصه نخوره٬انگار که از ناراحتی اون عذاب وجدان می‌گیریم...((تو رو خدا بخند٬تو رو خدا دیگه گریه نکن٬همه اینها می‌گذره و...))...در حالیکه تو اون لحظه کسی که ناراحته اصلا به این حرفها نیاز نداره و مشکلش رو حل نمی‌کنه...موضوعی که آدم رو ناراحت می‌کنه٬حالا هر چی که باشه٬اینقدر واسه اون شخص بزرگ هست که آرامش و شادی اون رو بگیره٬پس با این حرفها و به این سادگی‌ها برطرف نمی‌شه...تو اون لحظه این شخص فقط نیاز به یک گوش دارد تا این دردها را بشنود و سبک شود...گاهی فقط یک جمله ((می‌فهمم٬درکت می کنم و...)) شاید بهترین همدردی و دلداری و بزرگترین هدیه‌ای می‌تونه باشه که اون شخص می‌تونه بگیره...
پیام یک مطلب نوشته در مورد نسل ما و مقایسه‌اش با نسل بعد از ما...من کاملا باهاش موافقم...من اصلا فکر نمی‌کنم که نسل بعد از ما٬از ما باهوش‌تر بوده‌اند...برعکس فکر می‌کنم که دنیا و روابط بسیار سطحی‌ای دارند با ذهن و فکری نازل‌تر...اصلا افکار و حرفها و دغدغه‌هایشان برای من قابل درک و قبول نیست...نسل ما تمام تلاشش رو کرد...جریانی را هدایت و رهبری کرد که در تاریخ نوشته خواهد شد...بگذریم...
از وضعیت خراب وبلاگها عقم می‌گیره...۹۵ درصد وبلاگها باید بسته شوند...وقتی که بدون پیام و هدفی مطلب می‌نویسند...هر کسی که از خانه و خاله و عمه و مامانش قهر می‌کنه می‌یاد یه وبلاگ باز می‌کنه و می‌نویسه...فرقی هم نمی‌کنه که پزشک و دندانپزشک و مهندس و هنرمند و کارگر باشه...کلی هم فکر می‌کنند که نویسنده و بلاگر و این چیزها هستند...من وبلاگهای پورنو رو به اینها ترجیح می‌دهم...ای کاش شرط ادب اجازه می‌داد که وقتی صفحه کامنتشون رو باز می‌کنم؛براشون بنویسم که بابا جان داری گلواژه می‌نویسی٬ببند در وبلاگت رو...بارها و بارها هم گفته‌ام که این جمله:من واسه دل خودم رو می‌نویسم ٬ کاملا بی‌معنی و مزخرفه...
اگر روزی از مطالبی که در دنیای وبلاگ نوشته‌ام پشیمان شوم٬مطالب بعضا بی‌ادبانه‌ای بوده که گاهی نوشته‌ام...من اشتباه کرده‌ام و سعی می‌کنم که کمتر این اشتباه را تکرار کنم...
در این ده روزه اینقدر از دنیا بی‌خبر بوده‌ام که هیچ مطلبی در مورد فوتبال و سیاست نمی‌نویسم...راحت باشید...
دیگه حوصله ندارم با کسی یک رابطه جدی برقرار کنم...می‌خوام فقط دوستی‌های خوب و صمیمی و بدون دغدغه داشته باشم٬حالا پسر یا دخترش فرقی نمی‌کنه...اما اعتراف می‌کنم که خیلی وقتها جای خالی یک دختر خوب که عاشقش باشم رو تو زندگیم حس می‌کنم...کسی که واسه خودم باشه و بتونم حرفهام و دردودلهام رو بهش بگم...کسی که انگیزه زندگیم و فعالیتهام باشه...اما فعلا نمی‌تونم...شاید هم آدمش رو ندیده‌ام...احساسات کمی برای من باقی مانده است٬این مقدار کم را دیگر نمی‌خواهم بی‌خود و بی‌احتیاط خرج کنم...من فقط برای یک نوبت عاشقی٬احساس و جا دارم...اما همیشه وقتی که یک دختر و پسر رو با هم می‌بینم که عاشقانه باهم هستند و به هم نگاه می‌کنند و قدم می‌زنند غبطه می‌خورم و دلم می‌گیره...بگذریم...
تفسیرة‌النم‌نم:
حرف ۵۱۱:
این مطلب رو توی عید سال ۸۳ در دفترم نوشته بودم...دنیا به سمتی می‌رود که عشق بی‌معنا می‌شود...همه چیز مادی می‌شود...حتی احساسات و عشق را هم با مادیات خواهند سنجید...روزی می‌رسد که برای عشق و احساسات هم باید اجازه گرفت...
حرف ۵۱۲: یکی از قدیمی‌ترین نوشته‌های من در دفترم بوده است که تاحالا توی نم‌نم نیاورده بودمش...بهمن ۱۳۸۲...این نوشته برای من پر از ایجاز است...که توضیحش نخواهم داد...خیلی قشنگ می‌شه ردپای سبک قدیمی‌ام را در آن دید...کاملا با سبک نوشته‌های اخیرم فرق می‌کند...مطالب اخیرم بیشتر تلخیص دارد...
ترانه ۲۶: آهنگی بود که پاییز و زمستان ۸۱ هر شب با آن می‌گریستم...و واقعا وقتی که امید و میل زندگی از سر بیرون رود ٬زمان زیادی برای برگشتن به زندگی نیاز است...خدایا چقدر عمر زود می‌گذرد...
عارف داره می‌خونه...صدایی مخملین و زیبا...آهنگی جادویی و زیبا...اینقدر زیباست که اشکم رو درمی‌آره...جدا اگر موسیقی نبود من چیکار می‌کردم...خدایا از خلقت موسیقی متشکرم...:

ای خدا آه ای خدا از توی آسمونا
گوش بده به درد من که می‌خوام حرف بزنم
واسه یک روز هم شده سکوتم رو بشکنم
ای خدا خودت بگو واسه چی ساختی منو
توی این زندون غم چرا انداختی منو
ای خدا آه ای خدا از توی آسمونا
گوش بده به درد من که می‌خوام حرف بزنم
واسه یک روز هم شده سکوتم رو بشکنم
ای خدا خودت بگو واسه چی ساختی منو
توی این زندون غم چرا انداختی منو
چرا هر جا که می‌رم در به روم وا نمی‌شه
چرا هر جا دلیه می‌شکنه مثل شیشه
ای خدا حرفی بزن اگه گوشت با منه
این چیه که قلبمو داره آتیش می‌زنه
ای خدا آه ای خدا از توی آسمونا
گوش بده به درد من که می‌خوام حرف بزنم
واسه یک روز هم شده سکوتم رو بشکنم
ای خدا خودت بگو واسه چی ساختی منو
توی این زندون غم چرا انداختی منو
ای خدا خودت بگو واسه چی ساختی منو
توی این زندون غم چرا انداختی منو

در یک سال اخیر٬هیچگاه مثل الآن حالم خوب نبوده است...اما خب دنیا یک زندان است٬کدوم زندان شادی‌بخش و زیبا است؟...این ایام هم می‌گذرد...!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - دکترکوچولو

شبای بی‌ستاره

اینقدر وقایع زیاد اتفاق افتاده که انرژی و حوصله رو از من گرفته...اینقدر دلم گرفته که ممکنه با کوچکترین تلنگر بغض چند ماهه‌ام بترکد و رسوایم کند...
داغونم٬ناراحتم...دلم عجیب گرفته است...افسوس که باید به همه لبخند زد و خود را شاد نشان داد...
حال عجیبی دارم...بغض دیگر خفه کننده شده است...بغضی که ماههاست نباریده است...امشب از آن شبهایی است که حوصله خودم رو هم ندارم...خیلی ناراحتم...
تنهایی...همه که خود را در شادیها٬شریک و دوست می‌دانند...در این غصه و غم ٬کسی این اطراف پرسه نمی‌زند...حتی تو...حتی تو...بله تو...آره شک نکن...حتی خودت...!
وقتی که حال خودم خوب نیست...وقتی اوضاع شخصی‌ام رو نمی‌تونم سامان ببخشم چطور می‌تونم به خودم جرات بدم تا از وقایع این مملکت و دنیا حرف بزنم...پس بی‌خیال...
تفسیرة‌النم‌نم:
حرف ۵۰۶: قبلا توضیح کاملش رو تو همین وبلاگ گفته‌ام...
حرف ۵۰۷: از اون جملاتی است که خودم عاشقش هستم و دیوانه‌وار دوستش دارم...تو دیگر مهم نیستی٬برای من فقط من مهم است...من برای خودم متاسف هستم٬برای عمرم٬انر‌ژی‌ام٬وقتم و قلبم...
حرف ۵۰۹ و ۵۱۰: نوشتن یه سری مطالب جدید با سبک و سیاق جدید...تجربه کردن نوعی دیگر از حرف زدن...منظور اصلی در این دو پست٬تناقض بوده است...
تا حالا تو زندگیم اینقدر غمگین و بی‌حوصله وبلاگ ننوشته بودم...
معین داره می‌خونه...آهنگی که همدم شبهای تنهایی و غمناک من بوده است:

شبای رفتن تو شبای بی‌ستاره است
ببین که خاطراتم بی‌تو چه پاره‌پاره است
با هر نفس تو سینه بغض تو٬ تو گلومه
با هر کی هر جا باشم عکس تو روبرومه
آخ که چقدر تنگه دلم برای اون شبامون
کاشکی که اون عشق بشینه دوباره تو دلامون
چی می‌شه برگردی بازم به روزای گذشته
هوای پاییزی چرا تو عشق ما نشسته
شبای رفتن تو شبای بی‌ستاره است
ببین که خاطراتم بی‌تو چه پاره‌پاره است
سپردی عهد رومو به دست باد و بارون
من و زدی به طوفان خودت گرفتی آروم
قهر تو راهمو بسته غم دلمو شکسته
تو این صدای خسته یاد تو پینه بسته
غم دلمو شکسته
شبای رفتن تو شبای بی‌ستاره است
ببین که خاطراتم بی‌تو چه پاره‌پاره است
غروبه باز دوباره شب توی انتظاره
ابر تو نگام نشسته خیال گریه داره
اسم تو فریادمه درد تو صدام ترانه است
خنده آینه تلخ و بی‌تو پر از بهانه است
آخ که چقدر تنگه دلم برای اون شبامون
کاشکی که اون عشق بشینه دوباره تو دلامون
چی می‌شه برگردی بازم به روزای گذشته
هوای پاییزی چرا تو عشق ما نشسته
شبای رفتن تو شبای بی‌ستاره است
ببین که خاطراتم بی‌تو چه پاره‌پاره است

ببخشید دیگه حوصله حرف زدن ندارم...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - دکترکوچولو

حرفهای پراکنده و پرت!

بله٬جونم براتون بگه که همه‌اش که نباید عصا قورت‌داده و مودبانه و قلمبه سلمبه حرف زد!!!...همه‌اش که نباید به موضوعات خفن و بزرگ و جدی پرداخت که...همه‌اش که نباید مطالب متعهدانه نوشت...می‌شود چرت و پرت گفت...می‌شود حرفهای عامیانه زد...می‌شود کلمات رکیک به کار برد...در یک کلام می‌شود کاسه بشقابی هم نوشت...مثل ۹۵ درصد وبلاگهای این مرز و بوم...می‌شود وقتی که حتی یک حرف توی ذهنت هم نداری آن‌لاین بشی و شروع کنی به نوشتن...هر چه که پیش آید٬بنویسی و بری جلو...هر چه پیش آید خوش آید...
اصلا به من چه تو خیابونها دارن خوار و مادر مردم رو به کنکاش می‌کشن؟...اصلا به من چه که تورم داره روی ابرها سیر می‌کنه؟...به من چه که آقازاده‌ها و شهرام‌خان‌ها دارند پول من و تو رو می‌خورن؟ناز شستشون...به من چه که حرفهای بزرگان مملکت هی عوض می‌شه؟...به من چه که  تو این زمونه یه حقی هم برام قایل شده‌اند و اون هم داشتن انرژی مسلم هسته‌ای هست؟...به من چه که روزنامه‌هایی که دوستشان داشتم دارند تو زباله‌دان تاریخ خاک می‌خورند؟...به من چه که خوانندگانی که دوست دارم حق برگزاری کنسرت رو ندارند؟...به من چه که تو این مملکت هر کی بخواد زر زیادی بزنه یه شبه می‌شه جاسوس و مخل امنیت ملی...به من چه که به من چه؟...به تخمم...فقط لیورپول رو عشقه که رفت فینال!...همین!(حرفهایی از یک جوان لمپن شمال شهرنشین مرفه بی‌درد خایه جفت کرده!!! )
گفتیم لیورپول٬ میلان هم رفت فینال تا تجربه پیرارسال دوباره تکرار بشه...ما که قهرمانیم البته...ولی این چه بازی‌ای بود که منچستر کرد آخه؟...استقلال هم که گند زد...البته توی نتیجه...وگرنه چند هفته‌ای هست که داره خوب بازی می‌کنه...من بارها و بارها گفتم که استقلال تنها چیزی که داره روحیه قهرمانی هست...وگرنه ۱۰ نفره تو اون هوای بارونی در مقابل مارمولکی مثل فیروز کریمی بازی باخته رو مساوی کردن کار هر تیمی نیست...تماشاگرها هم برن گم شن...بیش از ۸۰ هزار تماشاگر توی آزادی بودند٬ دریغ از یک کلمه تشویق...۸۰ دقیقه بازی رو نگاه می‌کردند انگار پای تلویزیون نشسته‌اند٬تا کاظمی گل زد تازه یادشون اومد که باید تشویق کنند...بهتره برن از تماشاگرهای لیورپول یاد بگیرن که ۱۲۰ دقیقه مدام و مدام تشویق کردند٬آدم لذت می‌بره...امروز هم که استقلال اهواز اثبات کرد که بی‌خودی بزرگش کردند...ما تو اصفهان ۹۰ دقیقه حمله کردیم و یقه سپاهان رو گرفتیم و با یه پنالتی مشکوک باحتیم اما امروز سپاهان٬استقلال اهواز رو سوسک کرد و با ۴ تا گل اون رو در هم کوبید...شعار این هفته: ای‌ول٬ای‌ول٬داش‌صمد و ای‌ول!
و اما کمی حرفهای جدی و مودبانه و غیرلمپنی و روشنفکرانه و متعهدانه:عده‌ای٬من‌جمله چند نفر از خوانندگان مطلب قبلی گفتند که مردم ما عوض شده‌اند...دغدغه‌هایشان شکم خالیشان هست و قدرت و نا برای اعتراض ندارند...دیگه مثل زمان شاه و حتی جنگ نیستند...دیگه اون غیرت سابق رو ندارند...با عرض معذرت از این دوستان٬باید بگم که به نظر من این اشتباهه...مردم ما همون مردم هستند٬هیچ تغییری نکرده‌اند...همون مردمی هستند که یونانیان را از ایران اخراج کردند...مغولها رو ایرانی و متمدن کردند...عثمانیها رو از خاک ایران بیرون کردند...شاه مرحوم رو از مملکت بیرون کردند...عراق متجاوز رو از سرزمین بیرون کردند...همون مردم هستند...تنها فرقی که اون موقع وجود داشته این است که اولا رهبر و لیدری ندارند...می‌دونند که چه چیزی را نمی‌خواهند اما نمی‌دانند چگونه به این هدفشان برسند...دوم این است که اسلحه و زور بالای سرشان هست...تا نفس بکشند در دام قتلهای زنجیره‌ای می‌افتند...مگه همون جوان هیپی و رپی نمی‌رفت تو تظاهرات ضد شاه شرکت نمی‌کرد؟...مگه پسرهای سوسول و مامانی نمی‌رفتند جنگ؟...مگه مجید سوزوکی نرفت جنگ؟...اینها هم می‌تونند...در عرض یک ساعت عوض می‌شن...مشکل جای دیگه‌ای هست...افسوس...
بگذریم...
تفسیرةالنم‌النم:
حرف ۴۹۴
: می‌بینم روزی را که تو هم گریه می‌کنی...دیر نیست...افسوس که قدر ندانستی...
حرف ۴۹۶:وقتی که بازگردند هیچ‌گاه جایگاه اولیه‌شان را به‌دست نمی‌آورند...
حرف ۴۹۸:بازی با کلمات بوده است...
حرف ۴۹۹: دستکاری در یک ضرب‌المثل مازندرانی بوده است...در پزشکی٬اتند یعنی استاد و استاجر هم یکی از مقاطع دانشجویی است...مختاباد که پیر بیه گالش وونه...
حرف ۵۰۰: قول و قرارها زمانی ارزش داشت که رابطه که نوعی قول و قرار است برقرار بوده است...
حرف ۵۰۲ و ۵۰۴: شهریور ۸۵ ٬نارنجستان نور...من و امین و امیرعلی و هومن...یه میز هم کنارمون بود...و باقی مسائل!
احساسم رو گم کرده‌ام...کسی ندیده؟
امروز آهنگ و اینا ندارم...برید توی نم‌نم بخونید...!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        جمعه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - دکترکوچولو

نم‌نم

دیروز تولد چهارسالگی نم‌نم بود...بچه‌ام داره کم‌کم بزرگ می‌شه واسه خودش...
دقیقا نمی‌دونم چرا وبلاگ‌نویسی رو شروع کردم...اصلا هم فکر نمی‌کردم که روزی اینگونه و چنین مطالبی رو خواهم نوشت...شاید همیشه نوشتن و انشایم خوب بود ولی هرگز بلد نبودم که چنین حرفهایی رو بزنم...مطمئنم که اگه وبلاگ و وبلاگ‌نویسی نبود٬من هرگز و هرگز چنین مطالبی رو نمی‌تونستم بنویسم...و این نشون می‌ده که من از وبلاگ چیزی رو آموختم و کسب کردم که بدون اون هرگز نداشتم...
یکی از بزرگترین لذت‌های من مرور مطالب گذشته نم‌نم هست...از اون اولش...برام مرور خاطراتی هست که زندگی خودم رو تشکیل می‌دهند...از نوشتن هیچ مطلبی پشیمون نیستم اما از طرز نوشتاری خیلی‌هاشون به‌خصوص مطالب اولم خنده‌ام می‌گیره...یعنی این من بودم که اینجوری می‌نوشتم؟...
شخصیتهای داستانی بسیاری از داستانهام برام ملموس و واقعی هستند...خیلی‌هاشون در واقع خودم بوده‌ام و بعضی از آنها آدمهایی که در زندگی‌ام دیده‌ام و وجود داشته‌اند...زمانی که در داستانهایم هیجان به اوج خویش می‌رسید خودم هم از هیجان نمی‌توانستم برجای خود بشینم...هیجانی که در پایان داستان مادر مزاحم داشتم و یا در سرنوشت نهایی داشتم هیچ‌گاه از یادم نخواهد رفت...بغضی که در داستان داوود داشتم٬بغضی که آن مردک در مادر مزاحم داشت٬بغضی که عزرائیل در بازگشت به بهشت داشت٬بغضی که خودم در او یک مسیح بود داشتم٬بغضی که آن دختر در جدال نفس با عشق داشت٬بغضی که آن مرد در داستان چرا داشت٬بغضی که آن مرد در آخرین بهت داشت همه و همه بغضهایی واقعی بودند و خودم بارها و بارها با بغضشان بغض کردم و گریستم...شلاقهای خلاصه‌ام دغدغه‌های ذهنی‌ من بوده است...شلاقهایی که ذهن خودم را بارها و بارها نوازش می‌دهند و با من حرف می‌زنند...جملاتی کوتاه و سیخ و خشک از پدری که خودش بسیار پرحرف است...این سبک را ادامه خواهم داد...
۴ سال گذشت و من باز مرهون و مدیون لطف و مهر خوانندگانم هستم...نمی‌دانم من پر رو هستم یا خوانندگانم؟...امیدوارم که سال پنجم٬برایم سال پربارتر و بهتری باشد...هرچند که فکر کنم در آینده‌ای که دور نخواهد بود دیگر نخواهم توانست منظم آپدیت کنم...
بگذریم...
امروز روز نم‌نم و بغض من است...بغض دارم...بغضی بزرگ در گلویم مرا آزار می‌دهد...بغضی برای ملت و مملکتم...
از حرفهای تکراری خسته شده‌ام اما مگر غیر از حرف زدن در این مملکت می‌توان کاری کرد؟...آیا در این مملکت اجازه عمل وجود دارد؟...حتی برای کاری غیر سیاسی نیز ما اجازه حرکت نداریم...حتما ماجرای شهرستان اقلید را شنیده‌اید...شهر کوچکی که بیش از ۵۰هزار نفر جمعیت ندارد٬در اعتراض به پیوستن یکی از روستاها به شهرستان آباده به خاک و خون کشیده شده‌اند...کشته و زخمی شده‌اند...درحالی که نه منظور سیاسی‌ای داشته‌اند و نه شعار سیاسی‌ای سرداده‌اند...درحالیکه که چه بسیار شهید برای دفاع از این مملکت تقدیم به مام میهن کرده‌اند...درحالی که شهری مذهبی دارند و همواره پشتیبان این نظام و حکومت بوده‌اند...اینها با این پشتوانه و سابقه‌ای که داشتند برای یک اعتراض کوچک غیرسیاسی به خاک و خون کشیده می‌شوند آنگاه مایی که غیرخودی و غرب‌زده و لامذهب و ضددین و نظام محسوب می‌شویم٬کجای این معادله قرار خواهیم گرفت؟...حتی دیوانگی هم حکم نمی‌کند که غیر از حرف زدن کاری بکنیم٬حتی اگر بیشتر انصاف و منطق داشته باشیم همین حرف زدن هم خودکشی محسوب می‌شود...
۸۷ درصد مردم ایران در نظرسنجی‌های نظام موافق طرح عملیاتی ضد بی‌حجابی هستند...یعنی فقط ۱۳ درصد مخالف هستند...فرض کنیم که این اعداد درست باشند...چیزی که واضح است خود بی‌حجابان نمی‌توانند موافق این طرح و جزو این ۸۷ درصد باشند٬اما ممکن است که از بین باحجابان و عفیفان و متقیان کسانی مخالف این طرح و جزو ۱۳ درصد باشند...بنابراین تعداد بی‌حجابان مملکت باید کمتر از ۱۳ درصد از جمعیت این مملکت باشد...بگیریم ۱۰ درصد...بحث رو می‌کشیم به شهر تهران که هم بی‌حجابی توش بیشتره و نمود بیشتری داره و هم این طرح داره با قدرت توش کار می‌کنه...فکر کنم  تهران حدود ۱۶ میلیون نفر جمعیت داره ...۱۰ درصدش می‌شه ۱میلیون و ششصدهزار نفر...نصف جمعیت مرد هستند...پس هشتصدهزار زن می‌شوند...رنج سنی که اینها بهشون گیر می‌دهند ۱۶ ساله تا ۴۰ ساله هست...که می‌شه حدود چهارصدهزار نفر...اون‌وقت شما به قول خودتون در روز اول به صدهزار زن تذکر داده‌اید...یعنی در یک روز به یک‌چهارم این جمعیت تذکر داده‌اید؟...حالا فرض که این هم درست بوده باشد٬شما که به درستی و قابل کارکرد بودن طرحتان اعتقاد دارید باید بعد از روز چهارم تمام بی‌حجابی‌ها رو رفع کرده باشید...حالا اگه منصفانه هم بخوایم بگیم ۴ روز نه ۸ روز٬ دیگه باید بس باشه دیگه...پس کو؟...پس چرا موفق نشدید؟...
اه٬این چه حرفهای مسخره‌ای هست که دارم می‌زنم؟...اما بغض دارم واسه ملتم...واسه مملکتم...که هم و غم دولتمردان ما شده موی بیرون زده از روسری زنان٬شلوار پاچه کوتاه دختران ما٬ابروی برداشته شده مردان و مدل موی غربی پسران...من یه سوالی دارم:مدل موی غیرغربی چیست؟...مدل موی ایرانی چیست؟...ایرانیان در گذشته موی بلند داشتند٬پیامبر ما هم موی بلند داشت...آیا می‌توانیم موی بلند داشته باشیم؟...می‌توانیم بگوییم که موی بلند مدل موی ایرانی است و یا مدل موی اسلامی است؟...شما که می‌گویید مدل موی غربی ممنوع است آیا می‌توانیم مدل موی ژاپنی و سامورایی‌ها را که موی بلند و بافته می‌باشد را داشته باشیم؟...اگر ابروی برداشته شده ممنوع است پس چرا مجریان و هنرپیشگان تلویزیون ما این‌کار را نمی‌کنند؟...
چقدر باید یک دولت و حکومت خود را کوچیک کند که هم و غمش چنین چیزهای کوچک و چیپی باشد...بغض دارم...بغض دارم که این گونه سر ما کلاه می‌گذارند...چطور می‌شود کسی که رئیس‌جمهور مملکت است در کمتر از دو سال حرفهای خودش را یادش برود؟...حرفهایی که زیبا بودند اما چه زشت برعکسش اجرا می‌شود...
اینها می‌خواهند که در این برهه زمانی که دنیا دارد کشورمان را جر می‌دهد بیاییم فکر و ذکرمان فقط معطوف به این طرح باشد و به چیزهای دیگر فکر نکنیم...موفق هم شده‌اند...در این چند روزه کسی دیگر به قطعنامه‌های بین‌المللی٬به بحران هسته‌ای٬به تورم منفجر شده و اشتباهات پشت هم دولت در موضوعات دیگر فکر نمی‌کند...همه دارند به این طرح فکر می‌کنند...آنها باعث شده‌اند که این روزها ما نیز فکرمان را کوچک و چیپ کنیم و دغدغه‌هایمان چیپ و کم‌ارزش باشد...افسوس...
می‌گویند که پلیس دوست ملت است...خداییش کدوممون وقتی که یه پلیس رو می‌بینیم خوشحال می‌شیم؟...مثل بید به خودمون می‌لرزیم حتی اگه هیچ گناهی مرتکب نشده باشیم...همیشه وقتی که یک پلیس رو می‌بینیم ناخودآگاه می‌ترسیم...چرا؟...درحالیکه قاعدتا پلیس باید دوست ما و حافظ امنیت ما باشد...ایراد در کجاست؟...وقتی پلیس با زور و تحکم و بی‌ادبانه با ما برخورد می‌کند٬آیا باید دوستش داشته باشیم؟...نه٬نه...بغض...بغض...دارد خفه‌ام ‌می‌کند...
بغض‌دارترین خواننده میهنمان٬ فریدون فروغی دارد می‌خواند٬همگام با او فریاد می‌زنم و می‌خوانم و اشک می‌ریزم:

تن تو نازک و نرمه مثل برگ
تن من جون می‌ده پر‌پر بزنه زیر تگرگ
دست باد پر می‌ده برگ و رو هوا
اما من موندنی‌ام تا برسه دستهای مرگ
نفسم این خاکه خون گرمم پاکه
نفسم این خاکه خون گرمم پاکه
من از تبار پاک آریایی قشنگترین قصیده رهایی
هوای عشق تازه نیست تو رگهام
تن نمی‌دم به رنگ کهربایی
آآآآآآی‌ی‌ی‌ی‌ی
نفسم این خاکه خون گرمم پاکه
نفسم این خاکه خون گرمم پاکه
واسه رفتن دیگه دیره تن من اینجا اسیره
خاک اینجا چه عزیزه عاشق قدیمی پیره
من از تبار پاک آریایی قشنگترین قصیده رهایی
هوای عشق تازه نیست تو رگهام
تن نمی‌دم به رنگ کهربایی
آآآآآآی‌ی‌ی‌ی‌ی
نفسم این خاکه خون گرمم پاکه
نفسم این خاکه خون گرمم پاکه
واسه رفتن دیگه دیره تن من اینجا اسیره
خاک اینجا چه عزیزه عاشق قدیمی پیره
نفسم این خاکه خون گرمم پاکه
نفسم این خاکه خون گرمم پاکه
نفسم این خاکه خون گرمم پاکه
نفسم این خاکه خون گرمم پاکه
نفسم...

می‌گریم...بغض را می‌بارم...برای خودم٬خانواده‌ام٬دوستانم٬ملتم و کشورم...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - دکترکوچولو

حجاب

امروز گوش شیطون کر٬حالم خوب تشریف دارد...پایان‌نامه٬ کار جمع‌آوری اطلاعات و دیتا ش به پایان رسیده و فقط مونده که مقالات مربوطه رو پیدا و مقایسه کنم که اون هم زیاد طول نمی‌کشه...یه آناتومی و فیزیولوژی هم واسش بنویسم تکمیله و باید بره زیر دست استاد آمار...فکر نکنم که سرجمع بیشتر از یک ماه طول بکشه...ان‌شالله...
سایپا هم باخت تا عملا از دور رقابت خارج بشه...چون که ۴ تا بازی مونده و یک بازیش با استقلاله...استقلال که این دفعه می‌بره...پس سایپا باید سه تا بازیش رو ببره و استقلال دو تا رو ببازه و یکی مساوی کنه که با این اوضاعی که من می‌بینم به خصوص از سایپا٬این واقعه بعیده...پس سایپا از دور رقابت حذف شد...ولی این وسط این استقلال اهوازه که شاخ شده...اما باز جای خوشحالی وجود داره که جمعه با همین استقلال خودمون بازی داره که می‌بریم...یه بازی عقب مونده هم با سپاهان تو اصفهان داره که بعید می‌دونم از اصفهان با امتیاز بیاد بیرون...بعد توی سه بازی باید ۵ امتیاز عقب مونده رو جبران کنه...یعنی استقلال یکی رو ببازه و یکی رو هم مساوی کنه که باز هم بعیده...پس ما این فصل هم قهرمان می‌شیم...شک نکن٬سی.دی رو بشکن...هوووررراااا...
تو این مدت بایرن‌مونیخ حالم رو گرفت...خیلی...اصلا انتظار نداشتم که از میلان ببازه...ولی به‌جاش آلمان تو خاک چک پیروز شد تا هم انتقام ۲۰۰۴ رو بگیره و هم با اختلاف تو گروهش اول بشه...از همین الآن می‌گم:آلمان تو ۲۰۰۸ قهرمان اروپا می‌شه...یوونتوس هم که پریشب برد و با اختلاف ۷ امتیاز تو صدر جدول هست توجه کنید که این تیم چه ضربه روحی بدی خورده و با ۸ امتیاز کسر امتیاز شروع کرده...در مورد بارسلونا هم حرف نزنم بهتره...ریدی رایکارد!
از سه روز پیش طرح مبارزه با فساد و بدحجابی شروع شده...عالی هم کار کرده‌اند...قطار قطار آدم رو دیدم که تو ایران‌زمین سوار کانتینر می‌کردند...من جدا باید تبریک بگم...آهای مسوولان مملکت هیچ می‌دونین این کارتون یعنی تف سربالا؟...این جوانان بدحجاب بچه‌های کجا و چه زمانی هستند؟...چند نفرند؟...یکی دو تا که نیستند...ماشالله اگه بخواین واقعا همه رو جمع کنید باید نصف تهران رو بندازید زندان...اینایی که من دیدم همشون زیر ۳۰ سال سن داشتند...مال دوران شاه که نیستند٬محصول انقلاب اسلامی و فرهنگی شما هستند...اگه تعداد اینها کم بود٬می‌گفتم که این افراد در این جامعه اسلامی همچون یک غده سرطانی هستند اما باید بگم که اکثریت با این افراد است٬فقط قدرت ندارند٬متاسفانه قدرت دست شما است...غده سرطانی شما هستید...با این کارها فکر می‌کنید که روسری و مقنعه روی سر این افراد درست قرار می‌گیره؟...حجاب درست می‌شه؟...فساد ریشه‌کن می‌شه؟...متاسفانه تهران شده بزرگترین جنده‌خانه روباز جهان!...کی مقصره؟...استکبار جهانی؟...تهاجم فرهنگی؟...پس چرا فساد تو ژاپن که اسلامی هم نیست و ماهواره و هجوم فرهنگی هم توش زیاد و آزاده٬کمتره؟...
مگه قرآن نمی‌گه که دین را آزادنه و بدون اجبار بپذیرید؟...هیچ اکراهی در دین نیست...اینو واسه کی گفته؟...فقط واسه شما که بالا منبر می‌رید و اینا رو می‌گید هست یا واسه ما که پایین منبر نشستیم هم گفته؟...اصلا طبع و فطرت انسان این گونه است که هر چیزی رو که به اجبار بهش بگن با اکراه این کار رو انجام می‌ده و اگر بتونه این کار رو انجام نمی‌ده٬از هر چیزی هم که منعش کنند دوست داره که بره انجام بده...شما که حتما قرآن رو خونده‌اید٬برید داستان آدم و حوا رو بخونید و ببینید که چه طوری وسوسه خوردن یک میوه سیب معمولی منع شده گردیدند...خجالت نمی‌کشید که طبق آمارهای سازمان ملی جوانان خودتون٬نسبت ایمان جوانان در بعد از انقلاب کمتر از زمان شاه شده است؟...غیر از اینه که سیاستهای اجباری شما موفق نبوده است؟...حالا هم بیایید یک ماه٬نه دو ماه٬نه ۱ سال این بگیر و ببند رو ادامه بدید...واقعا فکر می‌کنید که مساله حل می‌شه؟...نه وجدانا حل می‌شه؟...از این ۲۸ سال تجربه و عبرت نگرفتید؟...
حتما اسم ایرج‌میرزا رو شنیده‌اید...شاعری که به تصدیق خیلی‌ها بعد از سعدی ٬شیرین‌سخن‌ترین شاعر تاریخ ادبیات ایرانی است...اما خب به دلیل پاره‌ای مسائل اخلاقی و سیاسی اشعارش در این دوره مهجور مانده است...یاد شعر زیبای چادر او افتادم...بد ندیدم که اینجا بیاورمش...پیشاپیش اگر مساله غیراخلاقی داشت و طولانی بود عذرخواهی می‌کنم:

بيا گويم برايت داستانی -- كه تا تاثير چادر بدانی
در ايامی كه صاف و ساده بودم -- دم كرياس در استاده بودم
زنی بگذشت از آنجا با خش و فش -- مرا عرق النسا آمد به جنبش
ز زير پيچه ديدم غبغبش را -- كمی از چانه قدری از لبش را
چنان كز گوشه ابر سيه فام -- كند يك قطعه از مه عرض اندام
شدم نزد وی و كردم سلامی -- كه دارم با تو از جايي پيامی
پری رو زين سخن قدری دو دل زيست -- كه پيغام‌آور و پيغام‌ده كيست
بدو گفتم كه اندر شارع عام -- مناسب نيست شرح و بسط پيغام
قدم بگذار در دالان خانه -- به رقص آر از شعف بنيان خانه
پريوش رفت تا گويد چه و چون -- منش بستم زبان با مكر و افسون
به دستاويز آن پيغام واهی -- به دالان بردمش خواهی نخواهی
مرا دل در هوای جستن كام -- پری‌رو در خيال شرح پيغام
به نرمی گفتمش كه‌ای يار دمساز -- بيا اين پيچه را از رخ بر‌انداز
چرا بايد تو رخ از من بپوشی -- مگر من گربه‌ام تو موشی
پری‌رو زين سخن بی‌حد برآشفت -- زجا برجست و با تندی به من گفت
كه من صورت به نا‌محرم كنم باز؟ -- برو اين حرفها را دور انداز
چه لوطی‌ها در اين شهرند واه واه -- خدايا دور كن الله الله
جهنم شو مگر من جنده باشم -- كه پيش غير بی‌روبنده باشم
چو اين ديدم لب از گفتار بستم -- نشاندم باز و پهلويش نشستم
دگر اسم حجاب اصلا نبردم -- ولی آهسته بازويش فشردم
از آن جوش و تغيرها كه ديدم -- به عاقل شو و آدم شو رسيدم
گشادم دست بران يار زيبا -- چو ملا بر پلو مومن بر حلوا
چو گل افكندمش بر روی قالی -- دويدم زی اسافل از عالی
دو دست او همه بر پيچه‌اش بود -- دو دست بنده در ماهيچه‌اش بود
بدو گفتم تو صورت را نكو گير -- كه من صورت دهم كار خود از زير
به زحمت جوف لنگش جا نمودم -- در رحمت بروی خود گشودم
ک...ی چون غنچه نوشكفته -- گلی چون نرگس اما نيم خفته
برونش ليموی خوش بوی شيراز -- درون خرمای شهد‌آلود اهواز
ک...ی بشاش‌تر زروی مومن -- منزه‌تر ز خلق و خوی مومن
ک...ی هرگز نديده روی نور -- دهن پر آب كن مانند غوره
ک...ی بر عكس ک...های دگر تنگ -- كه با ک...م ز تنگی می‌كند جنگ
به ضرب و زور بر وی بند كردم -- جماعی چون نبات و قند كردم
سرش چون رفت خانم نيز وا داد -- تمامش را چو دل در سينه جا داد
بلی ک... است و چيز خوش خوراكست -- ز عشق اوست كاين ک... سينه چاكست
چو خوردم سير از آن كلوچه -- حرامت باد گفت و زد به كوچه
حجاب زن كه نادان شد چنين است -- زن مستوره‌ی محجوبه اين است
به ک... دادن همانا وقع نگذاشت -- كه با روگيری الفت بيشتر داشت
بلی شرم و حيا در چشم باشد -- چو بستی چشم باقی پشم باشد
اگر زن را بياموزند ناموس -- زند بی‌پرده بر بام فلك كوس
به مستوری اگر بی‌پرده باشد -- همان بهتر كه خود بی‌پرده باشد
برون آيند و با مردان بجوشند -- به تهذيب خصال خود بكوشند
چو زن تعليم ديد و دانش آموخت -- رواق جان به نور بينش افروخت
به هيچ افسون ز عصمت بر نگردد -- به دريا گر بيفتد تر نگردد
چو خور بر عالمی پرتو فشاند -- ولی خود از تعرض دور ماند
زن رفته كولژ ديده فاكولته -- اگر آيد به پيش تو دكولته
چو در وی عفت و آزرم بينی -- تو هم در وي به چشم شرم بينی
تمنای غلط از وی محال است -- خيال بد در او كردن خيال است
برو ای مرد فكر زندگی كن -- نه ای خر، ترك اين خر بندگی كن
برون كن از سر نحست خرافات -- بجنب از جا، فی تاخير افات
گرفتم من كه اين دنيا بهشت است -- بهشتی حور در لفافه زشت است
اگر زن نيست عشق اندر ميان نيست -- جهان بی‌عشق اگر باشد جهان نيست
به قربانت مگر سيری؟ پيازی؟ -- كه توی بقچه و چادر نمازی؟
تو مرآت جمال ذوالجلالی -- چرا ماند شلغم در جوالی؟
سر و ته بسته چون در كوچه آيی -- تو خانم جان نه، بادمجان مايی
بدان خوبی در اين چادر كريهی -- به هر چيزی بجز انسان شبيهی
كجا فرمود پيغمبر به قرآن -- كه بايد زن شود غول بيابان
كدامست آن حديث و آن خبر كو -- كه بايد زن كند خود را چو لولو
تو بايد زينت از مردان بپوشی -- نه بر مردان كنی زينت‌فروشی
چنين كز پای تا سر در حريری -- زنی آتش به جان، آتش نگيری
به پا پوتين و در سر چادر فاق -- نمايی طاقت بي‌طاقتان طاق
بيندازی گل و گلزار بيرون -- ز كيف و دستكش دلها كنی خون
شود محشر كه خانم رو گرفته -- تعالي الله از آن رو كو گرفته
پيمبر آنچه فرمودست آن كن -- نه زينت فاش و نه صورت پنهان كن
حجاب دست و صورت خود يقين است -- كه ضد نص قرآن مبين است
به عصمت نيست مربوط اين طريقه -- چه ربطی گ... دارد با شقيقه
مگر نه در دهات و بين ايلات -- همه رو باز باشند جميلات
چرا بي عصمتی در كارشان نيست؟ -- رواج عشوه در بازارشان نيست؟
زنان در شهر‌ها چادر نشينند -- ولي چادر نشينان غير اينند
در اقطار دگر زن يار مرد است -- در اين محنت‌سرا سربار مرد است
به هر جا زن بود هم پيشه با مرد -- در اينجا مرد بايد جان كند فرد
تو ای با مشك و گل همسنگ و همرنگ -- نمی‌گردد در اين چادر دلت تنگ؟
نه آخر غنچه در سير تكامل -- شود از پرده بيرون تا شود گل
تو هم دستی بزن اين پرده بردار -- كمال خود به عالم كن نمودار
تو هم اين پرده از رخ دور می‌كن -- در و ديوار را پر نور می‌كن
فدای آن سر و آن سينه باز -- كه هم عصمت درو جمعست هم ناز

...شاعر دیگری که دیگ غیرت و تعصبش از این شعر ایرج‌میرزا به جوش آمده بود در جواب این شعر٬یک شعر سرود و خطاب به ایرج‌میرزا گفت که آری حجاب چیز بدی است چون باعث شد که تو مادر خود رو نشناسی و فکر کنی یک زن غریبه است...ایرج‌میرزا هم که اصولا کم نمی‌آورد یه شعر دیگه گفت و در جواب گفت:آره واقعا٬حجاب چیز بدی است٬چون تو را هم به اشتباه انداخت و باعث شد که خواهر خود را با مادر من عوضی بگیری!!!...دیگه این اشعار رو نیاوردم!!!
امید به روزی که تو این مملکت هر کسی هر چیزی رو به آزادی انتخاب کنه...و جوری بشه که آدم هر دختری که تو خیابون می‌بینه بجای ج... نگیره...(شرمنده!)...
ایامها در گذرند...این ایام نیز می گذرد...هیچ حکومتی در دنیا تا ابد باقی نمانده است٬به قول معروف این نیز بگذرد...

پ.ن:این هم برای کسانی که تو اینترنت سرچ می‌کنند و اینگونه آمار ما رو بالا می‌برند و همچنین برای کسانی که می‌خواهند این وبلاگ رو ف.ی.ل.ت.ر کنند: سکس...دبل سکس...اورال سکس...حکومت آخوندی...سکس با محارم...محمود خان...سکس وحشیانه...نظارت استصوابی...آفتابگردان عاشق...خاطرات سکسی من و دختر همسایه...مشقهای من...و الا آخر که همه ماشالله از من واردترند!!!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - دکترکوچولو

تويی که با مايی...

می‌نویسم٬چون نوشتن را دوست دارم...همین٬وگرنه حرف خاصی ندارم...
در مورد کامنتهای پست قبلی باید بگم شگفت‌زده شدم...و کلی هم خندیدم...هرچه از کامنتهای پست تاریخ زنان خوشحال شدم از کامنتهای پست قبلی شگفت‌زده شدم...جالب بود که اکثر افراد اصلا منظور و مقصود من رو از نوشتن اون مطلب نفهمیدند...
من اصلا در مورد یک شخص خاص ننوشته بودم...در مورد عشق این روزها نوشته بودم...نوشته بودم که اگر عشق این است و اینگونه خودش را نشان داده است٬ من این عشق را نمی‌خواهم...
کاسه بشقابی بنویسم بهتره!
این از این...خب کمی برسیم به کارهای عقب‌مونده...در مورد پست تاریخ جامعه زنان باید اولش بگم که من اون کتاب راز داوینچی رو زودتر از همه‌تون خونده بودم...یک‌سال پیش...و اتفاقا مطلب من کاملا منطبق با مطالب اون کتاب بود نه برخلافش...من نمی‌گم که زنان دودستی قدرت را به مردان تحویل دادند٬خیر...مگر احمق بودند؟...این سیاست و شایستگی مردان بود که حالا به هر وسیله‌ای این قدرت را از دستشان گرفتند و تا به حال حفظ کردند...و حال به هیچ‌وجه این حماقت را نخواهند انجام داد که بیایند با طیب خاطر حق و حقوق زنان و قدرت را به آنها بدهند...زهی خیال باطل...باید بجنگند...ولی این وسط دوست عزیزم نگارنده حرف قشنگی رو به من زد...اون گفت:زنان خودشان دوست دارند که قدرت دست مردان باشد٬اینگونه راحت‌ترند...و من اضافه می‌کنم که مردان این مساله رو به خوبی اثبات کردند...برای من اصلا بحث فمینیسم و آنتی‌فمینیسم مطرح نیست...من به واقعیات طبیعی اشاره می‌کنم...
تفسیرة‌النم‌نم:
ترانه‌ها:تمامی این ترانه‌ها٬متعلق به آهنگهای خاطره‌انگیزی هستند که با هر بار شنیدنشان از خود بی‌خود می‌شوم و موهای تنم سیخ می‌شود...برای شخص و حس خاصی هم نمی‌نویسمشان...
حرف ۴۸۵:باید آن جمله قدیمی نم‌نم را تکرار کنم که رفتن مهم نیست٬جای خالی مهم است...
حرف ۴۸۶:این هم از ذهن عجیب و غریب من است...سوالات آسون رو که همه بلدند جواب بدهند...واقعا هیچ‌کسی نتونست جواب قانع‌کننده‌ای به من بده...خودم هم جوابش رو نمی‌دونم...ولی فکر می‌کنم گناه باشه...خودکشی در هر حالت و شرایطی گناه است...چون هیچ‌کسی اختیار جان خودش را ندارد و خودکشی دخالت در کار خدا می‌باشد...
حرف ۴۸۷:این جمله یک واقعیت است...باور کنید که عشق را می‌توان با دارو درمان کرد...یادمه که تو استاجری که بودیم٬سر کلاسهای روانپزشکی٬ دکتر ظهیرالدین این جمله رو گفت...با داروهای آنتی‌سایکوتیک...
حرف ۴۸۸:دست‌کاری یک شعر بود با مخلوطی از یک حرف جدید...همین...
حرف ۴۸۹:خودم هم نمی‌دونم منظورم چی بوده...یادم رفته...۸ ماه پیش تو دفترم نوشته بودم...
حرف ۴۹۰:این جمله رو اجازه بدید که مفهمومش رو ننویسم...از زیباییش کاسته می‌شه...
بقیه دیگه توضیح خاصی ندارند...
استقلال باخت...مردونه هم باخت...فوتباله دیگه٬برد و باخت داره...اما در هر حال سروره پرسپولیسه که ۶ ساله داره دور خودش می‌گرده...
آبگیری سد سیوند هم آغاز شد...اینو واسه نوه خودم نوشتم تا بدونه این اتفاق در زمان ما افتاد و ما هیچ‌کاری انجام ندادیم...ما نشستیم و تماشا کردیم!
ایها‌الناس بیایید پول جمع کنید و به این بچه بدید تا پول تلفنش رو بپردازه و آن‌لاین بشه!
فیلم خون‌بازی را دیدیم(صحنه را دیدیم٬افتضاح بود٬شلوارکردی بپوش!!!)...به نظر من مزخرف بود...فقط می‌خواست تماشاچی رو زجر بده...اگه هدفش زجر کشیدن تماشاچی بود٬باید بگم کارگردانش موفق شد٬همین...
ف.ی.ل.ت.ر.ی.ن.گ داره اعصابم رو خورد می‌کنه...اه!
و در پایان بگم که برای من هم عشق٬یک عادت نیست...
علیرضا افتخاری داره می‌خونه:

ای نامت از دل و جان در همه جا به هر زبان جاری
عطر پاک نفست سبز و رها از آسمان جاری
نور یادت همه شب در دل ما چو کهکشان جاری
تو نسیم خوش نفسی من کویر خار و خسم
گر به فریادم نرسی من چو مرغی در قفسم
تو با منی اما ٬من از خودم دورم
چو قطره از دریا من از تو مهجورم
ای نامت از دل و جان در همه جا به هر زبان جاری
عطر پاک نفست سبز و رها از آسمان جاری
نور یادت همه شب در دل ما چو کهکشان جاری
با یادت ای بهشت من آتش دوزخ کجاست
عشق تو در سرشت من با دل و جان آشناست
با یادت ای بهشت من آتش دوزخ کجاست
عشق تو در سرشت من با دل و جان آشناست
چگونه فریادت نزنم؟چرا دم از یادت نزنم؟
در اوج تنهایی اگر زمین ویرانه شود
جهان همه بیگانه شود تویی که با مایی
ای نامت از دل و جان در همه جا به هر زبان جاری
عطر پاک نفست سبز و رها از آسمان جاری
نور یادت همه شب در دل ما چو کهکشان جاری

خدایا ٬تویی که با مایی...پس با ما بمان...بگذار این ایام با ما بگذرد...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - دکترکوچولو

عشق را به کناری بگذار...

می‌خواهی با عشق چه کنی؟...عشق به چه کارت می‌آید؟...
عمرت را٬وقتت را٬روحت را٬قلبت را٬احساست را خرج کنی...برای کسی که دوستش داری...برای کسی که می‌پرستیش...برای کسی که تمام زندگیت است...که چه بشود؟...
او را برای خود بت بسازی...یه بی‌عیب و نقص...یه پاک...یه بزرگ...خودت را حقیر و کوچک بشماری...تا چه شود؟...
تو را تحقیر کند...تو را خوار و ذلیل کند...به سخره گیردت...از همه چیز تو ایراد بگیرد...باورت نکند و همواره به تو شک داشته باشد...به تو ایمان نداشته باشد در حالیکه تو مومن او هستی...دیگران را با تو مقایسه کند...به چه قیمتی؟
یک عروسک شوی...یک عروسک خیمه‌ شب‌بازی که با هر ضرب او برقصی...از خودت جدا شوی٬کسی شوی که او می‌خواهد...آیا می‌ارزد؟
وقتی که در اوج احساس و عشق هستی٬تو را تنها بگذارد و برود...خیانت که این روزها نقل و نبات شده است...درحالیکه تو فکر می‌کنی که روح او را داری اما این او بوده که روحت را تسخیر کرده٬هویتت را تغییر داده٬باورهایت را شکسته و رفته است...به تو و اشکهایت می‌خندد و خیانت را با کریه‌ترین آواهای دنیا هزارهزار بار در گوشت طنین‌انداز می‌کند...به اینجایش فکر کرده بودی؟
این چه دیوانگی است که با اینکه می‌دانی که کارت اشتباه است٬بارها و بارها بر اشتباهت اصرار می‌ورزی؟...آیا عشق ارزش تحقیر شدن٬خورد شدن٬شکستن٬سوختن و گریستن را دارد؟...
کجای این احساس زیباست؟...احساسی که به زشتی خیانت می‌انجامد؟...احساسی که به لجن‌زار حقارت و بغض ختم می‌شود...این احساس را باید زیر پا هزاران بار لگدمال کرد...
دیگر احساسی نمانده است...احساسها از بین رفته است...آن هیجان‌ها و تپشهای قلب٬رخت بر بسته است...
دیگر عشق معنایی ندارد...عشق را به کناری بگذار...خودت را دوست داشته باش...خودت را...حامد خودت را...

بمیرم برای من...بس است برای سوختن...دیگر بس است...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦ - دکترکوچولو

تاريخ جامعه زنان...

خبر خيلی خاصی نيست...ديروز رفتم بيمارستان لقمان...چقدر دلم تنگ شده بود...واسه اورژانسش٬پرسنلش و رزيدنتهاش...هر کی هم که ما رو می‌ديد می‌گفت:چقدر چاق شدی!!!
سرماخوردگيه هم بهتر شده...خيلی بهتر...ديگه شبها می‌تونم خوب نفس بکشم و بخوابم...آخيش
فيلم اخراجی‌ها رو هم ديدم...فقط می‌تونم بگم عالی بود....کامبيز ديرباز و اکبر عبدی و ار‌ژنگ اميرفضلی و امين حيايی شاهکار کردند...ايضا کارگردانش٬که از حق نگذريم نشان داده که دوربين و ذائقه مردم را خيلی خوب می‌شناسد...
استقلال هم که ديروز واقعا خيلی خوب بازی کرد و مزد تلاشش رو گرفت و سه-هيچ برد و سایپا هم باخت تا استقلال يه نفس راحتی بکشه...خيلی خوشحال شدم...
پايان نامه هم ادامه دارد...استرس‌زا شده ديگه...
امروز داشتم فکر می‌کردم که چقدر خوبه که آقا محمود بالا سر ما و ملت هميشه در صحنه است...خدائيش اگه اين نبود کی می‌خواست تو اين جامعه غم‌زده و اندوه‌بار ما رو بخندونه٬اون هم خنده حلال و بدون گناه؟...اين بار حتما بهش رای خواهم داد و از خجالتش در می‌آم...آ قربونت برم من...!
و اما تاريخ جامعه زنان که عمری پيش بهتون قولش رو داده بودم...اين مطلب در حقيقت قسمتی از يک مصاحبه است که توسط دوست خوبم عليرضا از من انجام شده است...در حقيقت اين مصاحبه در مورد بررسی علل برخی مشکلات ورودی‌مان انجام شده بود و بنده هم به عنوان پدر کلاس به سوالات پاسخ داده بودم...در يک قسمتی از مصاحبه من به تاريخ جامعه زنان پرداختم که همان را به صورت سوال و جواب مصاحبه خواهم آورد...بايد بگویم که من هنوز هم بعد از گذشت دقيقا دو سال از اين مصاحبه٬به حرفهايی که زدم ايمان دارم...:
ع:آخه چرا؟
ح:زن کلا در کل تاريخ بشر ظرفيت داشتن قدرت و مقام و يک رتبه و يک ارزش را نداشته است...
ع:چرا آخه يه همچين حرفی رو می‌زنی؟...از کجا معلوم؟...ببين مرد٬به خاطر اينکه کسی بهش نگفته که ظرفيت برتری داری يا نداری٬هميشه توی يه روند عادی بالغ شده و بزرگ شده٬اما زن اجازه بهش ندادند که اين اتفاق واسش بيفته٬هر زمان که اجازه دادند٬ يه امتحان گرفتند که خب ببينم چی‌کار داری می‌کنی...بعد يه دفعه چون قبلا چيزی ياد نگرفته اومده ضايع کرده٬بعد می‌يان می‌گن ديدی ظرفيت نداری؟...اين هم است...می‌خوام بگم که اگه از پايه درست باشه...
ح:من قبول ندارم...
ع:چرا قبول نداری؟
ح:چون مال يک سال٬دو سال٬ده سال٬صد سال٬هزار سال٬دوهزار سال نيست که...در طول تاريخ است...چرا در طول تاريخ اولين پادشاهان و حاکمان زمين زنان بودند؟
ع:چی؟
ح:ببين اولين حاکمان زمين زنان بودند...مثلا در ايران٬اگه کتاب ويل‌دورانت رو بخونی قبل از هخامنشی يک دوره طولانی٬ زنها حاکم خانواده و مملکت بودند...مردان قدرتی نداشتند...چی شد که يهو همه چيز برگشت؟
ع:ببين اون موقع‌ها بحث قدرت بوده...
ح:بالاخره فطرت که فرق نکرده...
ع:نه می‌خوام بگم که توی قدرت٬قدرت مرد چربيده٬و وقتی که دستش افتاده از دستش خارج نشده...
ح:خب زنها هم شايستگيش رو نداشتند که قدرت رو نگه دارند..
ع: نه ببين٬وقتی که می‌گيم قدرت٬قدرت بدنی هم مطرح بوده...
ح:فرقی نداره که٬بحث سر قدرت بدنی نيست...مسلما همون زمانی که قدرت در دست زنان بوده قدرت بدنی در اختيار مردان بوده است...همان زمانی که زنان حاکم بودند سربازان مرد بودند٬زن نبودند که...هميشه مرد به شکار می‌رفت زن که شکار نمی‌کرد...از همون اول همين‌طور بوده است...از اول مشخص بود که جنس مرد٬يک جنس قوی از نظر قدرت جسمانی هست...پس قدرت فقط ربطی به قدرت جسمانی ندارد٬قدرت به فکر و ذهن ربط دارد...ببين عليرضا٬هيچ‌کسی با قدرت بازو نمی‌تونه قدرت و حکومت رو به دست بگيره٬بايد فکر پشتش باشد...
ع:خب برگرديم سر وروديمون...
ح:بريم...
اين از اين...آهای خانمهای محترم٬عوض اينکه با خوندن اين مطلب٬درجا صفحه کامنتينگ رو باز کنيد و يه سری فحش و بدوبيراه به من بدهيد٬کمی فکر کنيد...واقعا چرا؟...چرا جامعه زن‌سالار قدرت را از دست داد؟...چرا همه با آغوش باز جامعه مردسالار را پذيرا شدند؟...چرا بايد اينگونه می‌شد که حالا برای به دست آوردن حقوق واقعی و به حق خودتان بايد بجنگيد...بلی٬من هم معتقدم که حقوقی که می‌خواهيد٬حقتان است...اما حق را بايد گرفت٬هيچ‌وقت بهتان نمی‌دهند...
يه سری نکات جالب ديگه هم تو اين مصاحبه مطرح شده بود که چون عمومی نيست خيلی برای همه لطفی ندارد...حيف که اين مصاحبه جنجالی که باعث بسياری از دعواها و گيس‌کشی می‌شد چاپ نشد٬واقعا حيف...
تفسيرة‌النم‌نم هم باشه برای بعد...
بنيامين داره می‌خونه...جشن تولد...:

يه عاشق٬بی‌قايق٬تو دريا
چشماشو می‌بنده تو رويا
من عاشق٬بی‌قايق٬تو دريا می‌ميرم
چشمامو می‌بندم٬بی‌رويا می‌ميرم
می‌رم و می‌ميرم و آسوده می‌شم از عشق
می‌رم و می‌ميرم
جشن تولد مرگم رو برای تو
زيرآب می‌گيرم
يه زيبا٬نگاهش به موجها
يه عاشق٬بی‌ساحل٬تو دريا
پريای دريا من امشب می‌ميرم
از عشق يه زيبا من امشب می‌ميرم
می‌رم و می‌ميرم و آسوده می‌شم از عشق
می‌رم و می‌ميرم
جشن تولد مرگم رو برای تو
زيرآب می‌گيرم
يه عاشق٬من عاشق٬بی‌قايق٬تو دريا
چشمامو می‌بندم٬بی‌رويا
يه زيبا نگاشو چه آروم
به موجها می‌دوزه
يه عاشق٬بی‌ساحل٬چه تنها
تو دريا می‌سوزه
می‌رم و می‌ميرم و آسوده می‌شم از عشق
می‌رم و می‌ميرم
جشن تولد مرگم رو برای تو
زيرآب می‌گيرم

حالا می‌توان بی‌قايق و آسوده زيرآب رفت و رفت...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦ - دکترکوچولو

بهش نگفتم حرفمو...

این روزها شور عجیب وبلاگ‌نویسی در من به‌وجود آمده است...در روز چند بار آن‌لاین می‌شوم و هر بار می‌خواهم آپدیت کنم...این شور و حس را خیلی دوست دارم...
گفتم شور٬یاد فیروز خان کریمی افتادم...برنامه نود این هفته رو دیدید؟...حرفهای فیروزخان خدا بود!...داشت در مورد کاری که محسن ‌بیاتی‌نیا بازیکن پیکان در مقابل تماشگران استقلال اهواز انجام داد٬توضیح می‌داد...فیروز خان گفت:محسن شاگرد خودم بوده و اونو خیلی خوب می‌شناسم...پسر خیلی خوبیه فقط خیلی بی‌اعصابه٬یهویی شور٬ محسن رو می‌گیره و نمی‌فهمه چی‌کار می‌کنه...یه بار که بازیکن خودم بود و گل زدش دوید طرف من و نیمکت٬من فکر کردم می‌یاد مثل خیلی‌ها منو بغل می‌کنه و می‌ره٬اما باز هم شور محسن رو گرفت و اومد گوشهای من و کشید و به بالا و پایین تکون داد جوری که نزدیک بود گردنم بشکنه...!!!...کلا این فیروزخان به کلمه شور علاقه زیادی داره٬پارسال هم که تو رختکن زده بود پس گردن بازیکنش٬وقتی ازش پرسیدند چرا این‌کار رو کردی گفت:داشتم با بازیکنها صحبت می‌کردم و هیجان‌زده بودم یهو شور حسینی منو گرفت!!!...جدا این فیروزخان می‌تونست کمدین معروفی بشه٬هروقت تو برنامه نود صحبت می‌کنه من باید از خنده شکمم رو بگیرم!
بسیاری از آی.اس.پی ها این وبلاگ رو مثل خیلی از وبلاگهای دیگه ف.ی.ل.ت.ر کرده‌اند...آهای محمودخان٬شما که دم از حق مسلم ما می‌زنید...شما که اعتقاد دارید لباسی که می‌پوشید بر طبق آزادی‌ای است که در این جامعه وجود دارد...پس چرا من در نوشتن آزاد نیستم؟...پس چرا وبلاگ من ف.ی.ل.ت.ر شده است؟...آقا محمود اگه برای شما و طرفدارانتان انرژی هسته‌ای حق مسلم است٬ نوشتن نیز حق مسلم من است...من حق مسلم خودم را می‌خواهم...!
در این مدتی که این وبلاگ از حال و هوای خودش خارج شده بود٬کمدی مسخره ۱۵ ملوان انگلیسی نیز به پایان رسید...گفتنی‌ها را همه گفتند٬اما یک نکته‌ای این وسط بوده که کسی به آن فکر نکرد...همانطور که قبلا در این وبلاگ گفته بودم در آن جلسه‌ای که شب ۱۲ آبان تشکیل شده بود و می‌خواستند سفارت آمریکا را اشغال کنند٬محمودخان هم حضور داشتند اما ایشان معتقد بودند که باید سفارت شوروی را بگیرند برای همین در اشغال لانه جاسوسی!!! شرکت نکردند...انگار محمود خان در طی این سالها همواره کمبود گروگان‌گیری را در پرونده سیاسی خویش احساس می‌کرد و این ماجرای گروگان‌گیری فرصت مناسبی بود جهت پرکردن این جای خالی...به این می‌گن فرصت‌طلبی عالی یک سیاستمدار...نظر شما چیه؟!!!
قالب نم‌نم رو بعد از سه سال و نيم عوض کردم...هرچند که اين يک قالب موقت است و قرار است دوستم برايم يک قالب جديد بسازد...خداييش قالب قبلی‌ای که برام درست کرده بود خيلی قشنگ بود...اميدوارم که از خجالتش روزی در بيام...
تفسيرة‌النم‌نم:
حرف
۴۸۱:حرفی از دل بود که با بازی کلمات ميکس شد...ديگر اشک ريختن کافی است...
حرف ۴۸۲: اين از اون جملاتی بود که يهو به آدم وحی می‌شه و خيلی نمی‌تونه توضيحی در موردش بده...اما حسم در هنگام نوشتن نبود امنيت روحی و روانی بود...
حرف ۴۸۴:هم بازی کلمات بوده و هم به سخره کشاندن بسياری از جوابهای بی‌ربطی است که در پاسخ بسياری از سوالات گفته می‌شود...
بقيه مطالب فکر نکنم نياز به توضيح داشته باشد...
درگیر کار پایان‌نامه هستم...یه خرحمالی مزخرف!!!
دلم می‌خواد این فصل استقلال قهرمان بشه٬نه فقط به این خاطر که خودم استقلالی هستم٬نه...به این خاطر که اثبات بشه که این لیگ اینقدر تخمی هست که تیمی مثل استقلال که مربی‌اش و بازیکنهاش و بازی‌اش که اینقدر تستیکولار هستند و مدتهاست که یک مدیرعامل درست و حسابی نداره و به امون خدا ول شده و الله‌بختکی بازی می‌کنه؛ می‌تونه توش قهرمان بشه...خداییش باید به بچه‌های استقلال آفرین گفت...
موفقیت تیم استقلال فقط و فقط مرهون قدرت روحی بازیکنهاش و شخصیت قهرمانی‌ای است که این تیم دارد...گزینه شانس را اصلا قبول ندارم که شانس در خدمت ذهن آماده است...اون‌وقت پرسپولیس بره هی مربی و بازیکن بخره...۵ ساله که همیشه توی بحران هستند و بهتر از سومی مقامی کسب نکرده‌اند...
لیورپول هم تو این مدت کولاک کرد...از همه بیشتر انتقامی که از آرسنال گرفت منو خوشحال کرد...صحنه را دیدم و لذت بردم!!!
گندکاری‌های میلان تو این فصل و یکه‌تازی تیم مزخرف و کوچیکی چون اینترمیلان٬دوباره برایم هزار افسوس را به‌وجود آورد که چقدر جای بانوی پیر ایتالیا این فصل خالی است...واقعا سری A بدون یوونتوس اون لطف و رونق همیشگی رو نداره...
عشق برایم یک بازی بود...اصلا عشق یک بازی است...دوطرف باید قواعد این بازی را بدانند...اما با همه حرفها٬من خوشحالم...خوشحالم که برنده این بازی من بودم...چون من به قواعد این بازی وفادار ماندم...من برنده هستم چون که خیانت نکردم...
این روزها عشق را به لجن کشانده‌ام...لذت‌بخش است...از خودم بدم آمده است...
در جایی خواندم:در ایالت کنتاکی ۵۰ درصد از کسانی که برای اولین بار ازدواج می‌کنند در سنین بین ۱۳ تا ۱۹ سالگی قرار دارند...عجب اشتباهی کردیم که از اون ایالت اومدیم ایران!!!...من از بابا و مامانم شکایت خواهم کرد!!!
اینو یادم رفته بود که بگم...وقتی رفتم کیش و خلیج‌فارس رو دیدم٬به یکی از قدیمی‌ترین آرزوهام رسیدم...همیشه دلم می‌خواست این خلیج همیشه فارس رو ببینم...خیلی با دریای خزر خودمون فرق داشت...من خزر رو ترجیح می‌دم...خیلی قشنگ‌تره...
دو تا مطلب است که قولش را داده بودم...یکی تاریخچه زنان و دیگری سالهای دانشجویی...از پست بعدی به آنها خواهم پرداخت...
اعترافی بکنم برای دلم...پس از سالها آن را بازگو کنم...عاشق کسی بودم که هیچ‌گاه به او نگفتم...هنوز که هنوزه نتونستم خودم رو قانع کنم که نگفتنم درست بوده است...شاید فکر می‌کردم که چنین کارهایی زود است  و یا اینکه ما به هم نمی‌خوریم...هرچند واقعا هم از خیلی جنبه‌ها به هم نمی‌خوردیم...من به او نگفتم و او هم ازدواج کرد...خوشحالم که او خوشبخت است اما این افسوس تا ابد با من همراه خواهد بود...کاش به او می‌گفتم...
رضا صادقی داره می‌خونه...شاید یه فرصت دیگه...:

پیش خودم دل بستم و بهش نگفتم حرفمو
حتی نگاه عاشقش باز نشکست طلسممو
خواستم بگم هر چی که هست مهر سکوتم نشکست
بغضی گلومو باز گرفت من کم شدم اون ننشست
راستش زبونم بند اومد بختک رو برج سایه کرد
رفت و خلا منو گرفت من موندم و سکوت درد
هر چی تو فکرم بود نبود خالی شدم از کلمه
خواستم که راحتم کنه خسته شدم یه عالمه
شاید یه لحظه‌ای دیگه فرصت عاشقیم بشه
دوباره یه شانس دیگه شانس شقایقی باشه
شاید یه جایی فرصتی لحظه مجالمون بده
گفتنی رو باید بگم گریه اگه امون بده
پیش خودم دل بستم و بهش نگفتم حرفمو
حتی نگاه عاشقش باز نشکست طلسممو
خواستم بگم هر چی که هست مهر سکوتم نشکست
بغضی گلومو باز گرفت من کم شدم اون ننشست

باید٬شاید‌ها را کنار گذاشت...فرصت‌های پیش رو را دید...آهای دل٬با توام...شعار نده٬عمل کن...وگرنه این ایام هم مثل ایام دیگر خواهد گذشت...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦ - دکترکوچولو

جان مريم

یک لحظه نفسم گرفت...دقت کردم...آهنگی داشت از کامپیوتر پخش می‌شد که مدتها بود به آن گوش نکرده بودم...یه‌جوری شدم...هیچ آهنگی هیچوقت نمی‌تونه مثل این آهنگ این حس رو در من به وجود بیاره...تمام موهای تنم سیخ شد...چقدر دلم برای این آهنگ تنگ شده بود...دوباره تمام خاطرات٬حرفهای قشنگ٬لحظه‌ها و باورها را به یادم آورد...آهنگ جان مریم با صدای جادویی محمد نوری...

وای گل سرخ و سفیدم کی می‌آیی
بنفشه برگ بیدم کی می‌آیی
تو گفتی گل درآید من می‌آیم
وای گل عالم تمام شد کی می‌آیی
جان مریم...جان مریم...جان مریم
جان مریم چشماتو وا کن سری بالا کن
در اومد خورشید شد هوا سفید وقت اون رسید
که بریم به صحرا...وای نازنین مریم...وای نازنین مریم
جان مریم چشماتو وا کن منو صدا کن
بشیم روونه بریم از خونه شونه به شونه
به یاد اون روزها...وای نازنین مریم...وای نازنین مریم
باز دوباره صبح شد من هنوز بیدارم
ای کاش می‌خوابیدم تو رو خواب می‌دیدم
خوشه غم توی دلم زده جوونه دونه به دونه دل نمی‌دونه
چه کنه با این غم...وای نازنین مریم...وای نازنین مریم
بیا رسید وقت درو مال منی از پیشم نرو
بیا سر کارمون بریم درو کنیم گندما رو
بیا رسید وقت درو مال منی از پیشم نرو
بیا سر کارمون بریم بیا بیا نازنین مریم...
نازنین مریم...

دیگر٬هرگز این آهنگ جادویی را گوش نخواهم کرد...خدانگهدار...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        سه‌شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٦ - دکترکوچولو

تصمیمات آبکی زود بخار می‌شود

یادمه دکتر بنی‌اسد تو کلاسش همیشه می‌گفت: بزرگترین تنبیه٬بخشش است...و من تازه بعد از ۵ سال به معنای واقعی جمله‌اش پی بردم...چقدر دلم برای دکتر تنگ شده است...
نخواستم دشمن‌شاد شوم...منی که کمتر در طول زندگیم حرف دیگران برایم ارزش داشته است...اینگونه است که همواره آدم متفاوتی شمرده شده‌ام...
من برگشتم...بی‌هیچ حرف و توضیح اضافه‌ای...رفتنم اشتباه بوده است و من زود برگشتم تا برای اولین بار در زندگیم بر اشتباهم اصرار نکنم...همین!
فرامرز اصلانی می‌خونه:

ای پرستوهای خسته که غبار هر سفر به بالهایتون نشسته
آیا هنوز هم می‌گذرید ز شهری که زمونه به رویم دراشو بسته
آهای کبوترهای غمگین که نیرنگ آسمون کرده بالهاتونو سنگین
آیا هنوز هم می‌نشینید به بامی که زمونه سرنگون کرده به پایین
من همیشه دلم می‌خواست چراغونی بجز اشکم نیومد به مهمونی
دل سراپرده غمهای زمونه است پرستوی تنم بی آشیونه است
ای کوچه‌های دماوند که کودکی‌های من از شما خاطره‌ها دارند
آیا هنوز هم می‌گسترید به دشتی که برایم در آن خاطره می‌کارند
من همیشه دلم می‌خواست چراغونی بجز اشکم نیومد به مهمونی
دل سراپرده غمهای زمونه است پرستوی تنم بی آشیونه است
ای پرستوهای خسته که غبار هر سفر به بالهایتون نشسته
آیا هنوز هم می‌گذرید ز شهری که زمونه به رویم دراشو بسته
آهای...

پ.ن:اعتراف می‌کنم که تو این مدت نتونستم به اینترنت نیام...!!!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        دوشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٦ - دکترکوچولو

خشم پدرانه-خدانگهدار

خيلی عصبانی‌ام...اما بگذاريد که لااقل حرفهای آخرم را شمرده و آرام آرام بگويم و پله پله بروم جلو...
اول از هر چيزی تقاضا می‌کنم که اگر می‌خواهيد دل بسوزانيد و يا التماس کنيد و يا بگوييد که مغرورم و يا فحشم دهيد و يا...اين مطالب را نخوانيد و اين صفحه را همين جا ببنديد و يا قسمت کامنتينگ رو باز کنيد و بگوييد چه وبلاگ قشنگی داری٬به من هم سر بزن و بعدش برو...برو گورت رو گم کن و ديگه پيدات نشه...خب؟
من به شخصه از غرور بدم می‌آيد...البته غروری که زيبا نباشد...از آدم مغرور هم متنفرم...اما بعضی اوقات يه چيزهايی با غرور اشتباه گرفته می‌شود...بعضی وقتها حرفهايی که زده می‌شود از روی توانايی است نه غرور...ناشی از عملکرد بالا و قوی است٬حاصل يک واقعيت و تلاش است نه غرور...اينها را داشته باشيد تا دو تا چيز ديگر هم بگويم و برم سر اصل مطلب...
يه بار تو همين وبلاگ زپرتی ملعون مبتذل ف.ي.ل.ت.ر شده گفته بودم که من درسته که آدم انتقادناپذيری هستم در ظاهر٬اما به انتقاد کسی که کارش بالاتر و صالح‌تر از من است گوش می‌دهم و احترام می‌گذارم...متنفرم از کسی که جايگاهش پايين‌تر از من است و يک صدم من هم کارش اعتبار ندارد و روی صندلی خودش با خيال راحت می‌شيند و مغز آکبندش را به کار نمی‌اندازد و از مخرجش نظراتش را خارج می‌کند...هر کسی صلاحيت انتقاد ندارد...بايد عملکردش روشن و بالا باشد...
چهار ساله که دارم می‌نويسم...سعی کرده‌ام هر روز مطلبی را در وبلاگم بگذارم...اگر هم روزی به اينترنت وصل نشده‌ام و آپ نکرده‌ام مطمئن باشيد که آن روز هم مشغول فکر کردن و نوشتن مطلب در دفترم بوده‌ام...شايد باور نکنيد اما من از بسياری  تفريحاتم زده‌ام و در خانه نشسته‌ام و روی مطلبم کار کرده‌ام و يا جمله کوتاهی را در دفترم نوشته‌ام...جملات کوتاهی که شايد در ظاهر فقط يک جمله بوده باشد اما اينگونه نيست...موضوعی را پرورش می‌دهم و در ذهنم يک مطلب طولانی می‌نويسم سپس آنرا می‌جوم و هضمش می‌کنم و در يک جمله کوتاه خلاصه‌اش می‌کنم...کمتر کسی مثل من برای وبلاگش زحمت کشيده است و اقبال خوانندگان به مطالبم بهترين هديه برای زحماتم بوده است...
من شايد جزو اولين نسل وبلاگ‌نويسان ايران نباشم اما جزو قديمی‌هايی هستم که راهش را مداوم و مستمر و با موفقيت ادامه داده است...وقتی می‌توانم با مطالبم خوانندگان را به فکر وادارم٬وقتی آنها را در صندليشان ميخکوب می‌کنم٬ وقتی با خواندن داستانهايم موهای تنشان سيخ می‌شود٬وقتی به عشق خواندن مطالبم به اينترنت ‌می‌آيند يعنی اينکه من در کارم موفق بوده‌ام و کاسه بشقابی نمی‌نويسم...
قديمی‌ها حتما به خاطر دارند...زمانی که ما شروع به نوشتن وبلاگ کرديم اين سايت پرشين‌بلاگ خيلی ايراد داشته است...بسيار کند بوده٬مطالب را می‌خورد٬تعداد وبلاگها اينقدر زياد نبود و همچنين تعداد وبلاگ‌خوانها ايضا...وقتی که چهار سال پيش شروع به نوشتن وبلاگ کردم هيچ کسی را در دنيای وبلاگ نداشتم...همه چيز را از صفر شروع کردم...خودم و به تنهايی و بدون کمک کسی...نه کسی برايم وبلاگ درست کرد٬نه کسی مرا تشويق به اين کار نمود٬نه دوستی برايم کامنت می‌گذاشت و نه کسی به من لينک داد...با مافيای لينکهای وبلاگی هم دوست نبودم تا مرا تحويل بگيرد و برايم خواننده پيدا کند...اينقدر وبلاگ ناشناخته بود که دوستان کارم را بيهوده می‌دانستند و به من می‌خنديدند...روی پای خودم ايستادم و به راهم ادامه دادم...با مافيای وبلاگی که اکنون بسيار کمرنگ شده ولی آن موقع قدرتمندانه کار می‌کرد مبارزه کردم...دوستان وبلاگی خودم را پيدا کردم...راه جذب خواننده را پيدا کردم و اينگونه شد که ماندم...چهار سال ماندم و بی‌وقفه نوشتم...بيش از ۵۰ هزار ويزيتور در اين چهار سال از من ديدن کرده‌اند و بيش از ۱۰۰ وبلاگ به من لينک داده‌اند و روزی ۲۰ کامنت دارم...هر چه دارم از خودم و توانايی خودم بوده است...اگر راهم را بلد نبودم٬اگر نوشتن نمی‌دانستم با اين تنها بودن خودم٬ حتما مثل خيلی از بلاگرهای ديگر در ميانه راه می‌ماندم و ديگر ادامه نمی‌دادم...
من شيوه خاص خودم را دارم...نه به وبلاگی سر می‌زنم تا آن هم جبران کند و به من سر بزند...نه به وبلاگی لينک می‌دهم تا به من لينک دهد...و نه به وبلاگی التماس لينک می‌کنم...هر کسی که به من سر زده و يا لينک داده از روی ميل شخصی خودش بوده است...
اينها همه را گفتم تا اينکه نگوييد که از روی غرور حرف می‌زنم ...نه اينها واقعيت بوده است...واقعيتی که ناشی از توان خودم بوده است و اثباتش کرده‌ام...خواستم بگويم که من می‌دانم که نوشتن چيست...وبلاگ‌نويسی چيست...
و اما...
عده‌ای می‌آيند و از طرز نوشتنم...از لحن نوشتنم...از مطالبی که می‌نويسم ايراد می‌گيرند...شما جايگاهتان کجاست؟...همين شمايی که تعداد مطالبی که در يک سال می‌نويسی از يک ماه من هم کمتر است...همين شمايی که تعداد ويزيتورهای يک هفته‌تان از يک روز من کمتر است...همين شمايی که تعداد مطالبی که از خودتان می‌نويسيد و به درد همه بخورد از تعداد انگشتان يک دست هم کمتر است...همين شمايی که اگر مطلب علمی‌ای هم بنويسيد همگی کپی سايتهای ديگر است...همين شمايی که اگر دهان باز کنيد نمی‌توانيد سه تا جمله قشنگ و مفيد رو پشت هم سوار کنيد...جايگاهت کجاست؟...
شما تو زندگيت فحش نمی‌دی؟...شما تو زندگيت حرف رکيک نمی‌زنی؟...من اومدم به شما بگم چرا فحش می‌دی؟...چرا حرف مزخرف می‌زنی؟...و يا شما٬بله همين شما٬مگه نمی‌يای تو وبلاگت نمی‌گی که من آی سرم درد می‌کنه٬با دوست دخترم دعوام شده٬همسايه‌مون پشت سرم حرف زده٬برنجم ديروز وا رفت٬استادم ديروز به من گفت هزار آفرين فرشته روی زمين و هزار گل‌واژه ديگه...مگه من چيزی گفتم؟...مگه گفتم اين مزخرفات به چه درد من خواننده می‌خوره؟...ها؟...گفتم؟...و يا توی همکار...بله همين تويی که خودت را با من همکار می‌دونی...تو کجای اين دنيا از نظر علمی قرار داری؟...منی که با رتبه ۱۶۹ که حاصل دوازده سال تلاش شبانه‌روزی بوده تونستم تو بهترين دانشگاه کشور قبول شم و با موفقيت فارغ‌التحصيل شم چيزی از پزشکی نمی‌دونم و تو که معلوم نيست کجا درس خوندی و چه جوری ادامه دادی٬از پزشکی می‌فهمی؟...تو جايگاهت کجاست؟...ها؟...بگو من هم بدونم...من اگر شعار نمی‌دهم و می‌گويم که جان آدمها ارزش يکسانی ندارد بويی از اتيکس پزشکی نبرده‌ام و تويی که عين کبک سرت رو توی شعارهای برف‌گونه جامعه فرو برده‌ای خيلی پزشک محترم و انسانی هستی؟...منی که بارها و بارها به‌خاطر درد و جهل و فقر مريضهايم های‌های گريسته‌ام٬کتک خورده‌ام٬فحش شنيده‌ام يک حيوان هستم و تو که عمرا اين همه تعداد مريض رو توی يک روز نديده‌ای و کمتر سختی کشيده‌ای يک پزشک خوب هستی؟...نه بگو می‌خوام بدونم رو چه منطقی اين حرفها رو می‌زنی؟...
اين هم از اين...
بسيار عصبانی هستم...می‌خوام خرخره اين افراد را بجوم٬می‌خوام هر چی فحش بلدم نثارش کنم...اما...حيف که دستم به آنها نمی‌رسد...کاری را که هميشه از آن متنفر بوده‌ام را انجام می‌دهم...آن هم پاک کردن صورت مساله است...آنها را از زحمت خواندن مطالبم٬افکارم٬تلاشهايم محروم می‌کنم...چه بسيار حرفها و مطالب زيبا که ديگر چه در نم‌نم و چه در اينجا٬ نوشته نخواهد شد و با من دفن خواهد گرديد...نه٬نه می‌خوام برام دل بسوزونيد و بياييد التماس کنيد که برگرد و اين حرفها که می‌دانم اينقدر برای کسی ارزش ندارم که بطور واقعی اين خواهش را انجام دهد و همينطور می‌دانم که مثل بسياری از وبلاگهايی که رفته‌اند پس از مدتی رفتن من هم فراموش می‌شود...و نه اين يک دروغ سيزده است که مثلا بخوام همه رو سر کار بگذارم...
رفتن موضوعی بوده که مدتها به آن فکر کرده‌ام...در طول اين چهار سال بارها و بارها اين فکر به ذهنم رسيده بود اما با آن مبارزه کرده بودم...اما ديگر زمانش رسيده است...
با هم فکر کردن...با هم نوشتن...سهيم شدن در افکار ديگران ...حس زيبايی بود...اما اين قصه هم به پايان رسيد...ديگر نه وبلاگ می‌نويسم و نه به اينترنت می‌آيم...اشکم سرازير شده است...چون کاری را انجام می‌دهم که دوست ندارم...
همه خوانندگان واقعی خودم٬تمام دوستان خوب وبلاگی‌م رو تا ابد دوست خواهم داشت...اميدوارم مرا ببخشند...مرا ببخشيد...
سياوش قميشی داره می‌خونه:

تو چشمام اشکی نمونده
تو دلم حرفی ندارم
ديگه وقت رفتنه سفر دور و درازه
انتظار روز برفی تو دلم داغ زده سرما
انتظار آفتاب گرم تو دلم يخ زده اما
برف و بوران ابر و بارون
چيکه چيکه توی ناودون
روز ابری روز سرما
انتظار روز برفی

اين لينک رو هم ببينيد بد نيست...هی می‌خوام رفتن رو به تاخير بندازم نمی‌شه...
ايامهايی که درگذرند می‌آيند و می‌روند...آن ايامها هم گذشت...ما هم می‌رويم...خدانگهدار...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٦ - دکترکوچولو

حرفهايی ساده

تعطيلات داره کم‌کم و يواش يواش به صورت خزنده‌ای به آخرش می‌رسد٬حالا يه پاس عالی... و شوت می‌زنه ولی طالب‌لو می‌گيره...ای بابا٬قاطی کردم...
خيلی خب بابا نزنيد٬شانس آورديم...خوب شد؟...ما که از اول فصل گفته بوديم که تيممون فلان است و شانسی می‌بره...اما من يه سوال دارم:مگه دروازه‌بان يک تيم جزو بازيکن نيست؟...خب اون بيچاره هم بازی خودش رو کرده و توپ‌ها رو گرفته ديگه...اتفاقی نيفتاده که جز اينکه پرسپوليس باز هم از دست ما فرار کرد!!!
اين از فوتبال...چند روزی رو از شمال کشور رفته بودم جنوب کشور...به مرواريد خليج‌فارس...بد نبود...البته کيش جای تفريحی نيست فقط يک جای زيارتی است البته زيارت افراد!!!...نه ببخشيد يک جايی فقط برای خريد است من هم که مثل اکثر آقايان عالم زياد با خريد و اين‌ چيزها حال نمی‌کنم تنها تفريحی که تونستم پيدا کنم اين بود که روزی ۳-۴ ساعت می‌رفتم لب آب و زير نورخورشيد می‌خوابيدم البته بعد از اينکه روغن نباتی به خودم می‌ماليدم!...خلاصه همه جای بدنمون سوخت و سياه و زغالی شديم...اگر بنده را زيارت کنيد متوجه می‌شويد که تمام بدنم سياه شده است به‌جز يک نقطه!!!...بی‌تربيت‌ها باز هم که ذهنتون منحرف شد٬نه منظورم اونجا نبود...من گفتم جايی که می‌توان ديد...اونجا که زير لباسه و نمی‌تونيد ببينيد٬منظور من کف دستها و پاها بوده است...شبها هم که بولينگ بود و چشمک!
تا حالا به اين فکر کرده‌ايد که توی اين آگهی‌های نياز شغلی که تو در و ديوار و يا تو روزنامه‌ها می‌زنند-معمولا- هميشه می‌گن به يک خانم نياز داريم؟...خيلی کم می‌گن به يک آقا نياز داريم و هيچ‌وقت نمی‌گن به يک دختر نياز داريم...تا حالا دقت کرده‌ايد؟...نمی‌خوام حرف در بيارم ها ولی خب آدم شک می‌کنه ديگه٬بابا ما هم آدميم ديگه کمی ذهنمون منحرف می‌شه!
اوضاع سياسی مملکتمون و دنيای پيرامونمون اين روزها اينقدر خراب و بحرانی شده که دلم می‌خواد اين روزهای تعطيل بهشون فکر نکنم و به ذهنم استراحت بدم٬در واقع می‌خوام سرم رو بکنم زير برف!...
۱۰ روز پيش که در مورد فيلتر شدن اين وبلاگ نوشته بودم واقعا فکر می‌کردم که به خاطر مطالب بعضا غيراخلاقی من اين فيلترينگ صورت گرفته است...ولی بعد از اينکه با خيلی‌ها و از جمله با صاحبان وبلاگهای ديگری که فيلتر شده‌اند صحبت کرده‌ام فهميده‌ام که خير٬واقعا فيلترينگ اين وبلاگ به خاطر مطالب سياسی بوده است...مگه من چه مطالب سياسی خفنی نوشته‌ام آخه؟!!!
بگذريم...اين چند روزه حالم خوب نيست...دقيقا نمی‌دونم چرا...مودم اومده پايين...در فکر اينم که در پستهای بعدی کمی از وقايعی که در ۱۴ ترم تحصيل برايم اتفاق افتاده بنويسم...شايد اينجوری کمی آروم بشم...من هنوز نتونستم فارغ‌التحصيلی رو باور کنم...
خب ذهنم اينقدر درگيره که ديگه نمی‌تونم مطلبی رو به ذهنم بيارم و بنويسم...پس خدانگهدار تا بيام تهران...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        یکشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٦ - دکترکوچولو